زيادى بعضى از جملات اين نامه گفتگو باشد ، در اين جمله كه بازگوى آيتى از قرآن است جاى حرفى نمىتواند باشد . از اين موارد نمونهها بسيار است . پس از همان اوايل اين نام رواج خاصى داشته است .
جمع ميان اين نظرهاى مختلف لغوى نيز ممكن است . قرآن از ريشهء « قرأ » به معنى « خواندنى » مىشود و يا مجموعهاى است كه از وحى جمع شده و يا آن را اسم خاصى بدانيم كه در ريشهاش بحثى نيست و يا همهء آيات را قرينه و مقارن هم بگيريم .
مطلب ديگرى كه مىماند دربارهء مشخّصهء « عربى » براى كتاب خداست .
آنجا كه « قرآن عربى » به كار رفته ( مثلا 39 : 27 ) شايد بيشتر منظور كتابى آسمانى به عربى در برابر كتب مقدّسه به زبانهاى ديگر بوده تا تعاليم عاليهاى برتر از آنچه به مسيحيان و يهود داده مىشد ، به مسلمانان داده شود . مىدانيم كه قرآن از آغاز اسلام در نمازها خوانده مىشد ( 17 : 78 و 73 : 20 ) و آموزش و فهم آيات الهى مسابقهاى ميان ياران پيامبر بود و البته منظور نه اين است كه قرآن نظير و مانند كتب پيشين بوده ، بلكه به طور اساسى در برابر ساير وحىها صاحب هويّت است ( چنان كه در 10 : 37 تأييد مىشود ) . تعاليم عاليهء قرآن در كتب اوليه نيز يافته مىشده ( 26 : 196 و 53 : 36 و 87 : 18 و 19 ) و اين توافقها خود بيّنه و دليلى محكم بر نبوت محمّدى ( ص ) است ( 20 : 133 ) .
كافران مىگفتند : « چرا آيت و دليلى روشن ( بر نبوّت خود ) از جانب پروردگارش نمىآورد ؟ آيا آيات بيّنهء كتب پيشين بر آنان نيامد ؟ » قرآن عربى نازل شد تا در آن انديشه و خرد را به كار گيرند ( 43 : 3 ) و اخطارى باشد بر مردم مكّه ( 42 : 7 ) .
طبيعى است كه اگر به زبانى غير عربى ( عجمى ) نازل مىشد ، مىگفتند چرا به عربى نيامده ( 41 : 44 ) كلام عجمى است و مخاطب عربى ! بهر صورت ، اين قرآن به هر معنائى كه گرفته شود كلمه به كلمه از طرف خداوند وحى شده ( 12 : 3 ) از جانب او فرستاده شده ( 4 : 82 و 16 : 102 و 27 : 6 و 76 : 23 ) از طريق ديگرى نمىتواند كه پديد آمده باشد ( 10 : 37 ) و اگر همهء جن و انس پشت به پشت هم دهند كه مانند آن آورند ، البته كه نتوانند ( 17 :
88 ) اين وحيى است كه توسط پيامبر تلاوت مىشده ( 16 : 98 و 17 : 45 و 27 :
92 و 87 : 6 و 96 : 3 و 1 ) بايد كه به احترام و تعظيم بدان گوش فرا دارند ( 7 : 204 و 47 : 24 و 84 : 21 ) با مجد است و عظمت ( 50 : 1 و 85 : 21 )
تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 22
مساهمون: محمود راميار
ص٢٢