باشكوه دارد . وقتى مىخواست مكه را ترك كند قريش به دو گفتند : آن وقت كه به مكّه آمدى تو بندهء بىچيزى بودى و حال كه همه چيز از ما دارى مىخواهى ما را ترك كنى ؟
صهيب گفت : همهء سخن شما بر سر مال من است ، اگر مالم را بدهم آزادم ؟
گفتند : بله ، گفت : « هر چه دارم دادم » . « 33 »
اين را گفت و روانهء مكه شد .
يك چنين اسلام باشكوهى ، از مردى انتظار مىرفت كه به پيامبر چيزى آموخته باشد ؟ . . .
اينها و شايد نظاير بسيارشان هست كه از چنتهء معاندان و خبرسازان هر روز به شكلى بيرون مىريزد . آن معارف عاليهء قرآن كجا و اين چند تن مرد گمنام و يا افسانهاى كجا كه حداكثر راهب دير دور افتادهء بصرى و يا زاهد عزلت نشين مكه و يا آهنگر سرگذر و يا چند تن سرباز حبشى وامانده از لشكر ابرهه بودهاند . اين سخنان بيشتر به شوخىهاى سبك مردم سبكمغز مىماند تا به سخنى جدى و درخور اعتناء .
چنين است كه قرآن با لحنى قاطع اين سفاهتها را مىكوبد و اعلان مىكند :
« وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللَّهِ ، وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ
( 10 : 37 ) و اين قرآن نه چنان است كه كسى جز به وحى خدا تواند يافت ، و ليكن ( گذشته از تحدى به اعجاز ) ساير كتب آسمانى را نيز تصديق مىكند و كتاب الهى را تفصيل مىدهد كه بىگفتگو از جانب پروردگار جهانيان است » .
هامش
( 33 ) ابن هشام 1 : 89 ، اصابه 2 : 188 شمارهء 4104 .