مىكنيم :
« چنان بود كه چون رسول ( ص ) بمدينه آمد ، صلح كرد بر جهودان قريضه و نظير ( كذا ) كه يار او نباشند و اگر كسى برو جنگ كند ، يار ايشان هم نباشد ؛ نه او را باشند و نه برو » ( 1 / 528 ) .
جملهء « نه او را باشند و نه برو » ظاهرا معنى روشنى در زبان فارسى ندارد و مفهوم آن زمانى آشكار مىشود كه بدانيم ترجمهء عبارت عربى زير است : « لا له و لا عليه » . علاوه بر اين ، در قطعهء مذكور ، جملاتى كه اركان آنها سخت جابهجا شده فراوان مىتوان يافت ، مثلا : « اكنون كه خداى تعالى گرامى كرد ما را ، خراج خواهيم داد ايشانرا و اين ننگ به خود خواهيم آورد ؟ بخداى كه ندهيم مگر شمشير » ( 1 / 529 - 530 ) .
اينگونه تركيبات نحوى ، با آنكه در سراسر كتاب به كثرت آمده است ، باز هيچ از ارزش اين متن زيبا نمىكاهد ، و مراد ما از ذكر آنها نخست آن است كه بگوييم ساختار زبان عربى تا چه حد در زبان فارسى ( غير ترجمه ) اثر گذاشته ، گاه آن را بارور و سرشار ساخته ، و گاه آن را از حال طبيعى خويش منحرف كرده است . نيز اين بحث شايد به نيكى نشان دهد كه چقدر تدارك يك دستور تاريخى براى زبان فارسى دشوار خواهد بود .
ترجمه
شيوهء كار مؤلف در ترجمهء آيات قرآن كريم ، تقريبا همان است كه در پاك و بخشى ديدهايم . يعنى تفسير به صورت مزجى است : ترجمهء آيات با تفسير درآميخته ، آنچنان كه گاه پندارى ، قصد وى ترجمه نبوده ، بلكه هنگام تفسير ناچار شده است آيات را به نحوى ترجمه كند و از كلمات مترادف بسيار سود جويد . از اينرو ، ما مجبور بودهايم كه ترجمهها را از درون متون تفسيرى بيرون كشيم . اينك آنچه در مورد تفسير قرآن پاك گفتيم ، در اينجا نيز صدق پيدا مىكند ، بدين معنى كه اگر قصد مؤلف ، تفسير بود و نه ترجمهء دقيق و مستقيم ، ناچار مىبايست ، در كار آزادتر باشد و به آسانى از قيد ساختارهاى نحوى كتاب مقدس بگريزد . اما اينجا نيز ، بر خلاف انتظار ، چنين نيست .
مؤلف در بيشتر تفسيرهاى آميخته به ترجمه گرفتار نحو عربى مانده است . اگرچه مىتوان گفت مقدار عبارات روان فارسى در اين كتاب نه تنها از ترجمهء تفسير بزرگ ، كه از دو كتاب پاك و بخشى هم بيشتر است . هنگام مقايسهء ترجمهها ، اين امر آشكار