است . در متن نخست كه بيش از سه صفحه را پوشانده ، تنها سه چهار مورد هست كه در آنها ، قيود در آخر جمله قرار گرفتهاند . در متن دوم ( حدود 2 صفحه ) ساختمان هيچ يك از عبارات ، با آنچه معمول زبان امروز است تفاوت ندارد . البته بر محققان پوشيده نيست كه اين احوال ، در درجهء نخست ، زاييدهء كوتاهى عبارات است . اما جالب توجه آنكه چنين حالاتى را در قطعاتى مىتوان يافت كه مؤلف به نقل داستانى اختصاص داده است و در خلال آنها گويى بىآنكه متنى به زبان عربى پيش روى داشته باشد ، حكايت را از حافظه ، و به زبانى كه معمول او بوده و تكلف ، يا تقيّد به ساختار زبان بيگانه بر آن تأثير نداشته ، برنگاشته است و از استعمال كلمات يا شكلهاى صرفىاى كه در گويش او نيز رايج بوده ، رو نگردانده است .
در عوض ، هنگامى كه به قطعات كوتاه مىپردازيم ، از روانى و پاكيزگى تركيبهاى نحوى به شدت كاسته مىگردد . خواننده احساس مىكند كه مؤلف ، هنگام تدوين اين بخشها از كتاب كه البته بخش اعظم آن است ، از يك سو تحت تأثير ترجمههاى قرآنى كهن ، يا ترجمهء خود او كه به فارسى نادرستى نوشته بوده قرار مىگرفته ، و از سوى ديگر ، كمتر قادر مىگرديده كه از تأثير زبان منابعى كه جلو روى داشته و تفاسير را از آنها استخراج مىكرده ، رهايى يابد .
« بو هريره روايت مىكند كه بيرون آمد رسول ( ص ) ، تا بپرسد يكى را از ياران خويش كه بيمار بود و من بر رسول بودم . چون آن مرد را بديد ، او را تب گرفته بود . گفت خداى تعالى گفتست كه تب آتش من است . او را بر بندهء مؤمن دارم تا بخش او باشد از آتش آن جهان . اى كه بيش آتش آن جهان نبيند » . ( 1 / 34 ) . عبارت نخست ( بيرون آمد - بيمار بود ) به هيچوجه با سياق فارسى مطابق نيست . در عوض مىتوان آن را به لفظ به لفظ ، به عربى برگرداند و جملهء عربى صحيحى به دست آورد ( خرج . . . ليسأل عن . . . كان مريضا ) : بخصوص جملهء « بپرسد يكى را از ياران خويش » كه البته به اين معنى است : « تا حال يكى از ياران خويش را بپرسد » . اما اگر قراين معنايى نبود ، اين مفهوم از عبارت استنباط مىشد « تا كسى را از حال ياران خويش بپرسد » . جملهء بعدى ، ظاهرا جملهء فارسى بىعيبى است : « چون آن مرد را بديد - او را تب گرفته بود - گفت . . . » ، اما ممكن بود ، با يك جابهجايى ، شيواتر گردد . آنچه اينك هست ، خواه تصادفا و خواه به سبب
تاريخ ترجمه از عربى به فارسى ( از آغاز تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 107
مساهمون: آذرتاش آذرنوش
ص١٠٧