آنچه دستيابى بدان ، جز از راه سنّت و روايت امكانپذير نمىباشد ، مانند جزئيّات احكام ، امور مربوط به معاد و جزئيات داستانهاى قرآن ، اينگونه امور از راه سنّت و روايت بدست مىآيد . چنان كه مىنويسد :
« نعم ، تفاصيل الأحكام ممّا لا سبيل الى تلقيّه من غير بيان النبى صلّى اللّه عليه و إله و سلّم كما ارجعها القرآن اليه فى قوله تعالى
وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا . . .
« 1 » و ما فى معناه من الآيات و كذا تفاصيل القصص و المعاد مثلا . . . » « 2 »
و در جاى ديگر مىنويسد :
« آنچه گفته شد ( عدم وابستگى دلالت قرآن به سنّت ) منافاتى ندارد با اين كه ، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و إله و سلّم و ائمهء اهل بيت عليهم السّلام عهده دار بيان جزئيّات قوانين و تفاصيل احكام شريعت ، كه از ظواهر قرآن مجيد بدست نمىآيد ، باشند » « 3 »
نتيجهء نكتهء دوّم آن است كه گويا علّامه رحمه اللّه مىگويد : آنچه بر آن تاكيد بسيار داشتيم و به گونهاى مستدلّ و مستند بر عدم وابستگى قرآن به غير و بىنيازى آن از غير خود اصرار داشتيم ، اين امر را در باب امور مربوط به معاد و قيامت و مسائلى از اين قبيل ، و نيز در جزئيّات داستانها و احكام ، جارى نمىدانيم . چه اين كه آگاهى از اين امور ، تنها از رهگذر معصوم عليه السّلام امكانپذير است و دراينباره بايد به آنان مراجعه كرد . و اين نكته به استقلال قرآن در بيان مقصودش خللى وارد نمىكند ، زيرا طبيعت امور ياد شده چنين اقتضايى دارد كه از طريق آگاهان بدان دست يافت نه آن كه قرآن در بيان مقصودش نياز به غير خود داشته باشد .
در هر حال ، امر دوم را مىتوان به عنوان مورد ديگرى از چگونگى پيوند روايات معصومين عليهم السّلام با آيات قرآن دانست و در كنار امر نخست ، كه نقش آموزشى روايات تفسيرى بود . به عنوان دو نقش و دو نوع پيوند و رابطهء روايات با قرآن به شمار آورد .
هامش
( 1 ) . حشر ، 59 / 7 .
( 2 ) . الميزان ، پيشين ، ج 1 ، ص 84 .
( 3 ) . قرآن در اسلام ، پيشين ، ص 26 و 25 .