تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى ) — صفحة 3

مساهمون:

ص٣
اگر طبيعت كلّى شدست معلومت * ز حدّ وى خبرم ده به سرّ يا اعلان
چگونه جنبش افلاك را نهى اين طبع * چو هست آن حركت كردن از مكان به مكان ؟
يقين بدان كه طبيعى مگر به خارج طبع * ز هيچ روى نجنبد به هيچ وقت و اوان
و گر بخواهى بر اين مثالت آرم چند * ز كيف و كمّ و مكان و ز ثقل جسم گران
ز كيف آب كه گرمش كنى به قسر ز كم * ز بول تن چو مرض را در او بود سريان
وز انتقال مكانى چو سنگ سوى هوا * به قسر رفت سوى مركزش بود ميلان
چگونه نفس مزاجى روا بود كه مزاج * ز حال خويش بود يا تغيّر و گردان ؟
وز اعتقاد و ز رأى و ز علم يا تحقيق * نه بيش بينى و نه كم ، نه مرد از او به گمان
چو ذات مردم را صورت مقوّم او * روا بود عرضى كان « 1 » توان نهاد روان
عرض بود كه چو زايل شود ز جوهر خويش * به جوهر اندر پيدا شود ازو بطلان
هر آنچه حادث شد مايه‌اى بود قابل * به فعل حاصل و سابق بر او به ذات و زمان
ز « 2 » بهر بودن امكان حادث اندر وى * چه ممكن عرضىاند « 3 » و نيستند عريان
چو هست هر نفسى چيست مايهء منى ؟ * كه اندر او بود امكان هستيش را كان
اگر بدن نهى آن ما يستطيع گردد * نفوس در ابدان چو نفوس در خطّان
محل به عقول آنگاه منقسم گردد * وز آن محالات‌اند به ظاهر از كتمان
هامش
( 1 ) . اصل : چو آن .
( 2 ) . اصل : از .
( 3 ) . اصل : است .