و ناپايدار است ، و در عالم تنها چيزى كه ناپايدار و غير ثابت است « حركت » است ، پس امرى است متعلّق به حركت ، و آن « زمان » است ، پس زمان مقدار حركت است ، امّا نه هر حركتى ، بلكه حركت فلك . و امّا چرا حركت فلك ؟ زيرا « زمان » نبايد آغاز و انجام داشته باشد ، چون در اين صورت ، پيش و پس خواهد داشت و آن پيش و پس هم زمانى دارند و لازم مىآيد كه پيش از همهء زمانها و پس از همهء زمانها ، زمانى باشد و اين محال است . پس زمان بايد اوّل و آخر نداشته باشد ؛ و از طرفى گفتيم زمان مقدار حركت است ، پس بايد اين حركت هم بىپايان باشد ، و حركت مستقيم ، پايان دارد ، پس بايد مقدار حركتى بىپايان باشد و آن حركت مستدير است و چرا اين حركت مستدير ، بايد حركت فلك باشد ؟ زيرا چيزى كه حركت مستدير دارد ، حركتش حركتى « ارادى » است ، و جسمى كه حركت دائم مستدير ارادى دارد « فلك اطلس » يا محدّد است كه وجود و مشخّصاتش در جاى خود به تفصيل اثبات شده است : « . . . و جسمى كه حركت مستدير كند ، متصوّر نيست كه حركت او طبيعى باشد ، پس محدّد و جملهء افلاك ، حركات ايشان ارادى است و ايشان زندهاند و درّاكاند . . . » . « 1 » و اينكه چرا در تعريف زمان گفت : « زمان مقدار حركت است ، چون متقدّم و متأخّر آن را در عقل يا در ذهن جمع كنيم » . جمع در عقل چرا ؟ زيرا زمان مقدار دارد ، و مقدار هم ، يعنى كمى و زيادى و متعلّق اين كمى و زيادى در اينجا ، حركت است ، در حالى كه حركات ، اصلا با هم جمع نمىشوند تا مقدار يا كمى و زيادى داشته باشند ، بلكه على الدّوام معدوم مىگردند ، و لذا بايد اين تحديد و تقدير ، در عقل يا ذهن صورت گيرد : « . . . و حركات با يكديگر جمع نشوند ، بلكه على الدوام معدوم مىشوند ، پس او را همهاى نيست . . . » . « 2 » و آخرين نكته اينكه چرا زمان را كه « مقدار حركت فلك است » ، با حركت يومى
فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق ( فارسى ) — صفحة 203
مساهمون: سيد محمد خالد غفارى
ص٢٠٣
هامش
( 1 ) الواح عمادى ، ص 150 .
( 2 ) پرتونامه ، ص 58 .