رعد و برق :
« . . . و چون بخار قصد بالا كند و ابرى كثيف قصد زير دار بر يك ديگر افتند و يك ديگر را از حركت منع كنند از آنجا آوازى بر آيد ، آن را رعد خوانند .
و چون در وقت بر هم افتادن ، گرمى غالب شود هوايى كه ميان بخار و ابر باشد ، آتش گردد ، آن را برق خوانند » .
( مجموعهء مصنّفات ، ج 3 ؛ بستان القلوب ، صص 49 - 48 )
روح :
« . . . و حامل اين جمله قوّتها روح حيوانى است و اين روح جسم لطيف گرم است كه از لطافت اخلاط تن حاصل مىشود همچو اعضا ، از كثافت آن ، و آن از تجويف چپ دل بيرون آيد و آن را روح حيوانى خوانندش و آن شاخ كه به دماغ رود و معتدل شود به تبريد دماغ آن را روح نفسانى خوانند و حسّ و حركت از اين شاخ حاصل شود ، و آن شاخ كه به جگر رود ، قوّتهاى نباتى دهد چون غاذيه و غير آن ، و اين را روح طبيعى خوانند . . . » .
( مجموعهء مصنّفات ، ج 3 ؛ پرتونامه ، ص 31 ) اصطلاح روح ، در فلسفه بر خلاف آنچه كه در شرع مورد نظر است بر قواى حياتى مختلف موجود در خون موجودات زنده اطلاق مىشود و محور بحث هم قواى حياتى انسان است و به جهت تأثيرات مختلفى كه اين قوا دارند نامهاى گوناگونى بر آنها گذاشتهاند ، از جمله آن قسمت از اين مادّهء حياتى را كه به طرف مغز مىرود و موجب حسّ و حركت مىشود يا به عبارت ديگر وظيفهء مهمّ ادراك و تحريك را به عهده دارد ، روح نفسانى خواندهاند ؛ و انتساب آن به نفس هم از اين جهت است كه اصل ادراك و حيات و حركت در موجود زنده از نفس و در انسان از نفس ناطقه است و همهء قواى بدن در خدمت او هستند و لذا اين قسمت از اعضا و قوا را كه به علّت قابليّت و استعداد و لطافت خاصّ خود پذيراى نور نفس شدهاند و موجب و وسيلهء ادراك و احساس گشتهاند ، روح نفسانى ناميدهاند :
« . . . و آنچه از او ( روح ) به بالا رود به دماغ و از نفس ناطقه نور قبول كند آن را روح