تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
چيز ديگرى را نبايد در آنها تغيير داد و بايد قضيّه‌ها را به حال خود گذاشت ، بنا بر اين تعريف ، نقيض قضيّهء : « هر انسانى به ضرورت حيوان است » ، قضيّهء : « نه هر انسانى به ضرورت حيوان است » ، است و بدين ترتيب دو قضيّه ، نه با هم صادق خواهند بود و نه با هم كاذب ، بلكه هميشه صدق يكى مستلزم كذب ديگرى خواهد بود و ديگر نيازى به اشتراط وحدت هشتگانهء : موضوع و محمول و زمان و مكان و قوّه و فعل و جزء و كلّ و شرط و اضافه نخواهيم داشت ، و نيز از اختلاف سه‌گانهء كمّ و كيف و جهت در آنها ، بىنياز خواهيم گشت ، بلكه به همان منفى كردن قضيّه اكتفا مىكنيم كه اين خود مستلزم عدم اختلاف آنها در موضوع و محمول و شرط و نسبت و جهات خواهد بود . براى قضيّهء موجبه ، مثال ذكر شد ، در قضيّه سالبه هم عينا آن را نفى مىكنيم يعنى در نقيض قضيّهء : « هيچ انسانى سنگ نيست » ، مىگوييم : « نه هيچ انسانى سنگ نيست » . در خاتمه ، تذكّر اين نكته لازم است كه قضيّهء جزئيه نمىتواند نقيض داشته باشد مگر اينكه آن جزء ، معيّن گردد ، مثلا در قضيّهء : « بعضى از حيوانات انسان هستند » نمىتوانيم بگوييم قضيّهء « بعضى از حيوانات انسان نيستند » نقيض آن است ، زيرا هر دو صادق‌اند ، امّا اگر آن بعض را مشخص كرديم و گفتيم : همان حيواناتى كه گفتيم انسان هستند ، انسان نيستند ، تناقض گفته‌ايم .

تويى تو :

« بدان كه هر جزوى از اجزاى بدن خود فراموش كنى ، و بعضى اعضا را بينى كه از نابودش حيات و ادراك مردم را نقصان نمىشود و فى الجمله هر جسمى و عرضى كه هست از او غافل توانى بود و از خود غافل نباشى و خود را دانى بىنظر با اين همه . ديگر آنكه خود را مىگويى « من » و هر چه در تن توست همه را اشارت توانى كرد به « او » و هر چه او را « او » توانى گفت ، نه گويندهء « من » است از تو ، كه آنچه تو را « او » است « من » تو نباشد ، كه هر چه او را « او » گويى از خود و از منى خود جدا كرده‌اى . . . پس تو وراى اين همه‌اى . . . پس وراى اجسام و اعراضى . . . پس تو نه جسمى و نه چيزى كه در جسم باشد و نه چيزى كه در جهت آيد . . . » . ( مجموعهء مصنّفات ، ج 3 ؛ پرتونامه ، صص 23 و 24 به اختصار )
فرهنگ اصطلاحات آثار شيخ اشراق ( فارسى ) — صفحة 125 | سيد محمد خالد غفارى