و نجات از عالم مادّى شود . و در اين مرحله است كه نفس با پشت سر گذاشتن آخرين مرحله از سلسله انتقالات تنبيهى خود ، صفا و نورانيّت از دست رفته را باز مىيابد و با خلع علايق و وابستگىهاى برزخى خود ، به عالم انوار مراجعت مىنمايد و همراه ساير نفوس در عالم نور و سرور براى هميشه متلذّذ و كامگار باقى مىماند .
تناقض :
« . . . هو اختلاف قضيّتين بالإيجاب و السّلب لا غير ، ثمّ يلزم منه ان لا يجتمعا صدقا و كذبا فينبغى ان يكون الموضوع و المحمول و الشّرط و النّسب و الجهات فيهما غير مختلفة ؛ و فى القضايا المحيطة لا يحتاج الى زياده شرط ، بل نسلب ما اوجبناه بعينه . . . و اذا قلنا : « لا شىء » نقيضه : « ليس لا شىء » .
( حكمة الاشراق ، صص 30 و 31 ) شيخ اشراق - رحمه اللّه - در بسيارى از مقولههاى علم منطق هم نظرياتى دارد كه بر خلاف آراى جمهور پيروان حكمت مشّاء است ، مثلا قضاياى چهارگانهء : موجبه كليّه ، موجبه جزئيّه ، سالبهء كليّه و سالبهء جزئيّه را ، همگى به يك قضيّه بر مىگرداند و آن ، « قضيّهء موجبه » است و نيز قضاياى كليّه و جزئيّه و مهمله را همه به « قضيّهء محيطه » ( كليّه ) باز مىگرداند .
مىدانيم كه قضايا جهات متعدّدى دارند كه حد اقلّ هشت جهت از اين جهات را در قضايا معتبر مىدانند ، يعنى هر قضيّه بايد يكى از هشت جهت : ضرورت ذاتى ، مشروطهء عامّه ، دائمهء مطلقه ، عرفيّه عامّه ، مطلقه عامّه ، حينيّه مطلقه ، ممكنه عامّه يا حينيّهء ممكنه را داشته باشد ، كه شيخ در اينجا هم ، همهء جهات را به « ضروريّه » برمىگرداند . بنا بر اين از نظر سهروردى همه قضايا با تمام جهاتشان به يك قضيّه باز مىگرداند و آن « قضيّهء كليّهء ضروريّه » است .
و اينك در اينجا هم به همان شيوهء ابتكارى خود « تناقص » را به گونهاى تعريف مىكند كه از همهء شرايط و قيوداتى كه پيروان حكمت مشّاء براى صحّت تناقض در بين دو قضيّه لازم مىدانستند بىنياز مىشويم ، و آن تعريف اين است كه :
« تناقض عبارت است از اختلاف دو قضيّه ، تنها در ايجاب و سلب » .
آوردن قيد « لا غير » ( تنها ) در اينجا بيانگر اين است ، كه جز ايجاب و سلب قضيّهها ،