زمان باشد موجود مىباشد ، و آن شخص اگر شرع جديد بنا بكند به تأييد الهى ، و دعوى نبوّت مىكرده باشد ، او را نبى و رسول گويند ، و اگر تابع شريعت و ملّت و متقدّم بود و دعوى نبوّت نكند او را امام خوانند . قوله : و هو خليفة اللّه فى ارضه ، و هكذا يكون ما دامت السّماوات و الارض . « 1 » يعنى ازلا و ابداً اين چنين بوده و خواهد بود ، زيرا كه سماوات و ارض قديم است ، كما سيجىء بيانه انشاء اللّه تعالى . « 2 » قوله : و الاختلاف بين متقدّمى الحكماء و متأخّريهم انّما فى الالفاظ و اختلاف عاداتهم فى التّصريح و التّعريض . و الكلّ قائلون بالعوالم الثلاثة متفقون على التّوحيد لا نزاع بينهم فى اصول المسائل . « 3 » [ [ اما الفروع فقد يقع اختلاف « 4 » فيها لاختلاف مأخذها . ] ] « 5 » غرض از ذكر اين عبارت دفع اعتراضى است كه وارد مىشود در اين مقام ، و تقرير آن اين است كه چون جميع حكماى فارس و يونان از حكمت [ و ] نبوّت نصيب تمام داشتهاند و هر يك از ايشان به الهام ربّانى صاحب شريعت و ملّت بوده است ، پس بايد كه در كلام ايشان اصلا اختلاف نبود ، زيرا كه روى دل جميع شارعان به جانب حقّ است ، و در حقّ اختلاف معقول نيست ، [ زيرا ] كه جميع حكما در اصول مسائل مانند وحدت واجب الوجود لذاته و قدم عالم و صحت معاد و امثال آن با يكديگر متفقند ، و اما در فرع به سبب اختلاف مأخذ ، اختلاف در كلام ايشان ظاهر مىشود . اين است تقرير كلام مصنّف . و تحقيق مرام در اين مقام اين است كه اكثر قدماى حكما و بعضى از متأخّرين اكثر مسائل را به خلع بدن تحقيق مىكردند ، به اين طريق كه در هر مسأله از مسائل كه ايشان را شك مىشد خلع بدن نموده آن معنى را بعينه در الواح عاليه مشاهده مىكردند ، زيرا كه مانع ادراك ، نقوش محفوظه در الواح عاليهء حواس و قواى بدنيّه است . پس چون حواس و قوا معطّل شوند بايد كه آن نقوش ادراك نموده شود ، و لهذا بعد از موت بدن جميع اعمال حسنه و سيئه منكشف مىگردد ، كما قال اللّه تعالى :
« 6 » و ايضاً قال ، عزّ اسمه :
« 7 » و بالجمله بعد از رجوع به بدن آن معنى را به طريق رمز بيان مىفرمودهاند ، و چون فهميدن معنى حقيقى كلام مرموز از الفاظ بغايت دشوار است ، بنا بر آن سامعان و متعلّمان در بيان معنى آن كلام اختلاف نمودهاند . و از اين تقرير معلوم شد كه اختلاف در اصل معنى نيست بلكه در ادراك آن معنى