در شأن تو گفت ايزد پاك * لولاك لما خلقتُ الافلاك
اى بر سر هر پيمبرى تاج * يك قصّهء توست شام معراج
قرآن كريم حجّت توست * خوشبخت كسى كز امّت توست
گر زانكه تو بت نمىشكستى * اسلام نبود و حق پرستى
توحيد به ما تو ياد دادى * بتخانه و بت به باد دادى
اى معنى ممكنات درياب * اى خواجهء كائنات درياب
ما غير تو دادرس نداريم * درياب كه هيچكس نداريم
اى آنكه تو يار بينوائى * فريادرس و گرهگشائى
درياب كه ما گناهكاريم * امّيد شفاعت از تو داريم
تنها نه منم به غم گرفتار * غم از دل هر كه هست بردار
اى جان جهان فداى جانت * « شهرى » است غلام آستانت « 1 »
هامش
( 1 ) بانگ تكبير ، از انتشارات حسينيّه ارشاد ، 1347 ه . ش ، تهران ، ص 164 .