تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
صف بسته يكسر انبيا در پيشگاه مصطفى * احمد كه آمد مقتدا بر پيشوايان كهن لولاك نقش پرچمش ، هستى طفيل مقدمش * ختم رسل كز خاتمش شد خيره چشم اهرمن صبح سعادت روى او ، فردوس رضوان كوى او * چون تربت خوشبوى او هرگز نبويد ياسمن ايوان كسرى ، كاخ كى ، لرزيد اركانش ز پى * شد در شب ميلاد وى درياى رحمت موج زن فرمود حق در شأن او ( ما كان ) [ 1 ] در قرآن او * جانها فداى جان او ، مهرش چو روح اندر بدن نورى كه از الهام وى ، شد قوم وحشى رام وى * آمد محمد نام وى ، صورت نكو ، سيرت حسن بيرون چو مغز از پوست شد ، آنجا كه حدّ اوست شد * تا باخبر از دوست شد ، شد بىخبر از خويشتن با طبع خوش خواند ( رسا ) ميلاد شاه انبيا * وصف رسول مصطفى در آستان بوالحسن ( ع ) « 1 »

پى نوشتها

[ 1 ] - ما كان : اشارت است به آيهء شريفه :
ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ . . .
( آيهء 40 سورهء احزاب ) .
هامش
( 1 ) همان ، صفحه 7 .