محمد رضا خزائلى معاصر
34 آفتاب حق
خورشيد عشق را ، ره شام و زوال نيست * بر هر دلى كه تافت ، در آن دل ضلال نيست
در آسمان دلبرى و آستان عشق * نور جمال دلبر ما را مثال نيست
هر دم چو مهر نور فشاند به خاطرم * تا شوق اوست ، جان و دلم را ملال نيست
با نام احمد است كه دل زنده مىشود * دل را بيازماى كه كارى محال نيست
اى آفتاب حق كه تويى ختم مرسلين * با روشنىّ روى تو ، بدر و هلال نيست
حدّ كمال و حكمت و انوار معرفت * تنها تويى و غير تو حدّ كمال نيست
تا تو شفيع خلقى و درياى رحمتى * اميد عفو هست و نشان و بال نيست
در صحنهء حيات و به طومار كائنات * آيين پاك منجى ما را همال نيست
ما عاشقان و پيرو راه محمّديم * بهتر ازين طريقت و راه و روال نيست