نقص
؛ كمى ، كمى در دين و عقل و جز آن ، كم شدن ، كاستن ، كاسته شدن ، عيب داشتن ، مقابل فضل و كمال ، نادرستى و ناتمامى
ز فضلش نقصِ بدخواهان بيفزود * كه فضلِ گل ، دليلِ نقصِ خاراست
[ ديوان اديب صابر ص 127 به تصحيح مرحوم محمّد على ناصح / 1343 شمسى ]
تو نيكو روش باش ، تا بدسگال * به نقصِ تو گفتن ، نيارد مجال
[ سعدى ]
نقصِ ذاتى نَبَرَد كثرتِ جاه از ناقص * قطره قطره است چه در جو ، چه به دريا باشد
واله [ آنندراج ]
مقدّس
؛ ( ع ) اسم مفعول از تقديس ، پاك كرده ، به پاكى ياد شده ، پاك و پاكيزه و منزّه ، آن كه از منهيّات ، دورى كند ؛ مؤمن ، پارسا .
هزار جانِ مقدس بسوخت زين غيرت * كه هر صباح و مسا ، شمعِ مجلسِ دگرى
[ حافظ غزل 443 / 8 ص 902 ]
كمينه
؛ [ از كم ينه پسوند نسبت ] بر وزن سفينه ، به معنى كمتر و كمترين و فرومايه باشد از هر چيز .
كمينه پايهء من ، شاعريست خود بنگر * كه چند گونه كشيدم ز دستِ او بيداد
كه بيت فوق از ظهير الدّين فاريابى و از غرر أشعار او در قالب قصيدهيى است به مطلع :
مرا ز دستِ هنرهاىِ خويشتن فرياد * كه هر يكى به دگر گونه دارَدَمْ ناشاد
و چون قصيدهء مذكور حسب حال شاعران روزگار جمال الدّين محمّد بن