گر قناعت كنى به خانهء تنگ * كمتر از طارمِ مُقَرْنَس نيست
[ ابن يمين ]
از برِ اين خاك توده ، يك تنِ آسوده نيست * زيرِ اين سقفِ مقرنس ، يك دلِ خرّم نماند
[ جمال الدّين محمّد بن عبد الرزّاق ]
در اين مقرنسِ زِنگار خوردِ دود اندود * مرا به كامِ بد انديش چند بايد بود ؟
[ جمال الدّين محمّد بن عبد الرزّاق ]
چرخ مقرنس ، كنايه از آسمان :
چرخِ مُقَرْنَس نماى كلبهء ميمونِ او است * نقشِ فلك تختهاش قطب كليدان او
[ خاقانى ]
فتنه مىبارد از اين سقفِ مُقَرْنَس برخيز * تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
[ حافظ ، غزل 326 / 10 ص 748 ]
دستخوش
؛ به معنى اسير و صيد است . [ وحيد ]
مقوّس
؛ ( ع ) از تقويس ، چيزى كه خميده باشد مانند كمان [ آنندراج ، غياث ] كمانى ، چون كمان ، قوسى ، خميدهء چنبرى [ دهخدا ]
تير ز شَستِ سپهرِ پيرِ مقوَّس * هم بشود زود و در كمان بنماند
[ سعيد طايى ]
چرخِ مقوَّس ، هدفِ آهِ تست * چنبرِ دلوش ، رسنِ چاهِ تست
[ نظامى ]
مفاد بيت اينست كه چرخ مقرنس ، براى كسب فيض ، گدا و دستكش تو و آسمان كمان پشت و خميده ، اسير و صيد تست .
خاشك
؛ مخفّف خاشاك كه خس و خار و امثال آن است .