فرّ
؛ به فتح اوّل ، شأن و شوكت و رفعت و شكوه و سنگ و هنگ باشد . و به معنى نور هم گفتهاند . [ برهان ]
محترم دار دلم ، كاين مگسِ قند پرست * تا هواخواهِ تو شد ، فرِّ همايى دارد
[ حافظ ، غزل 119 / 4 ص 254 ]
نمىكند دلِ ما ، ميلِ زهد و توبه ، ولى * به نام خواجه بكوشيم و فرِّ دولت او
[ حافظ ، غزل 397 / 8 ص 810 ]
دو قرصِ نان اگر از گندمست اگر از جو * دو تاىِ جامه اگر گهنه است اگر از نو
هزار بار نكوتر به نزدِ ابن يمين * ز فرِّ مملكتِ كيقباد و كيخسرو
[ ابن يمين ]
فلس
؛ پول سياه ، پشيز ، سكهيى فلزى كه در عراق عرب رواج دارد - هر يك از پولكهاى خرد پوست ماهى .
نقدِ هر فلسى ، كم از فَلْسى است * فلس در كيسهء عمل مَنهيد
[ خاقانى ]
من نخرم علمِ فلسفى به يكى فَلْسْ ! * نيز به نانى تمامِ حكمتِ يونان
[ سروش اصفهانى ]
مكلّس
؛ [ اسم مفعول از تكليس عربى ] ، آهكى شده ، آهكدار ، آهكى ، مكلّس به معنى رونده است و زر آب شده در بوته را به مناسبت روندگى ، مكلّس خوانند [ وحيد ]
مطلّس
؛ [ اسم مفعول از تطليس عربى ] ؛ نوشتهء محو كرده شده ، در اين جا بىنقش و نگار و مقصود از فلس مكلّس مطلّس شهرروان خورشيد است كه در شهرها رونده و روانست و بىنقش [ وحيد ]
مدح
؛ ستايش كردن ، تمجيد كردن ، ستودن . [ مدح ؛ يكى از أغراض شعرى در