حكما ميان قلب و روح اوّل ، فرقى قايل نيستند و آن را « نفس ناطقه » مىنامند و در اصطلاح صوفيّه ، لطيفهء انسانى مجرّد است [ كشاف اصطلاحات الفنون ]
لفظ روح در قرآن كريم به معانى متعدّد آمده است :
اوّل آنچه زندگى حيوان بدانست مانند
« يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ »
دوّم به معنى امر مانند
« وَ رُوحٌ مِنْهُ »
سوم به معنى وحى مانند
« تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ »
چهارم به معنى قرآن . مانند :
« أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا »
پنجم به معنى رحمت . مانند :
« وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ »
ششم ، جبرئيل مانند :
فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا
[ كليّات ابى البقاء ]
منزّه
؛ ( ع ) از تنزيه ؛ پاك كرده شده ، پاك ، پاكيزه .
ز كين و كبر منزَّه ، چو انبيا زريا * ز بُخل و حِقد مبرّا چنان ملك ز نفاق
[ ديوان جمال الدين / 383 ]
عقل و جان بود كز متانت و لطف * كز همه عيبها منزَّه بود
[ ديوان جمال الدّين / 400 ]
جبلّتِ تو مزيَّن به خصلتِ محمود * طبيعتِ تو منزَّه ز سيرتِ مذموم
[ ديوان جمال الدّين 254 ]
او روحِ مطلق است و مسلَّم از ابتلا * او لطف ايزد است و منزّه از امتحان
[ ديوان جمال الدّين / 304 ]
جلَّ ذِكْرُه منزَّه از چه و چون * انبيا را شده جگرها خون
[ سنايى ، حديقه / 71 ]
بهرِ او بود ، جُست و جوىِ همه * او منزَّه ز گفت و گوىِ همه
[ سنايى ]
منزّه ؛ ذاتش از چند و چه و چون * تعالى شأنُهُ عَمَّا يَقُولون