( 8 )
دستكش
؛ چيزى كه بدان دست را پوشند ، گدا ، سايل كه پيش مردم ، دست دراز كند [ معين ]
حافظ كه سر زلفِ بتان دستكشش بود * بس طرفه حريفيست كش اكنون به سر افتاد
[ حافظ ]
ابروىِ دوست كى شود ؟ دستكشِ خيالِ من * كس نزدست از اين كمان ، تيرِ مراد بر هدف
[ حافظ ]
كمانش چون چرخ فلك ، دستكش هيچ پهلوان نشد . [ تاريخ وصّاف / 430 ] كمان ستايشگرى دستكش زبانها شد [ تاريخ وصاف / 406 ]
به معنى مطيع و فرمانبر و رام ، [ ديوان حافظ / 1184 چاپ دكتر خانلرى ] - نرم و دستآموز و آموخته :
در شعر :
اى دستكش تو اين مُقَرنس * اى دستخوش تو اين مُقَوَّس
[ ديوان ص 8 ]
كمانِ نطقِ تو تيرِ فلك چگونه كشد ؟ * كه چرخ دستكشِ كِلكِ تست وقتِ هنر
[ كمال الدين اسماعيل ص 141 ]
مقرنس
؛ آنچه به شكل نردبان و پلّه ساخته شده ، بناى بلند مدوّر و ايوان آراسته و مزيّن به صورتها و نقوش كه بر آن با نردبان پايه روند . قسمتى زينت كه در اطاقها و ايوانها به شكلهاى گوناگون گچبرى كنند ، كنگرهدار ، قرنيزدار .
يكى منظرى بود با آب و رنگ * مُقَرنَس بر آورده از خاره سنگ
[ نظامى ]