قبله ؛ 1 - جهتى كه در نماز بدان روى آورند .
2 - كسى كه حاجت مندان به دو روى آرند و قضاى حاجت خود از او خواهند .
كعبه معظّمه ، جهت ، معبد ، عبادتگاه . پيشوا و مهتر [ معين ]
در كعبهء كوىِ تو هر آن كس كه در آيد * از قبلهء ابروىِ تو در عينِ نماز است
[ حافظ 41 / 8 ]
إِحرام چه بنديم چو آن قبله نه اينجاست * در سعى چه كوشيم چو از كعبه صفا رفت
[ 82 / 7 ]
ناطق
؛ آن كه سخن گويد . گوينده ، سخنگوى ، خطيب ، متكلّم [ معين ]
سزا
؛ به فتح اوّل بر وزن جزا ، پاداش نيكى و بدى باشد ، لايق و سزاوار و موافق را نيز گويند « برهان قاطع »
ثنا
؛ ( ع ) آفرين ، تمجيد ، تعريف ، تحسين ، مدح ، مديحه ، ستايش ، شكر ، سپاس ، درود ، تحيّت ، دعا ، ذكر جميل ، ذكر حسن [ معين ]
خواجه
؛ بر وزن راجه ، كدخدا و رئيس خانه را گويند و به معنى معظم باشد و شيخ و پير - و مالدار و حاكم و صاحب جمعيّت را نيز گفتهاند . كسى كه داراى شخصيّتى ممتاز و مستقلّست [ برهان قاطع ]
كلمهء خواجه از زمان سامانيان به وزراء و عيون ، اطلاق مىشده . « ابو المثل بخارى » از شاعران آن روزگار خطاب به وزير معاصر خود گويد :
چو خواجه ؛ آگه گردد ز كارنامهء ما * به شهريار رساند ، سَبُك چكامهء ما