تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
زبان بيان ، در غزل‌هاى جمال ، ساده و بىپيرايه است :
يار ، گِردِ وفا نمىگردد * با وفا ، آشنا ، نمىگردد در دلش ، جز ستم نمىآيد * در سرش ، جز جفا نمىگردد دل ، بيكبارگى ، ز ما ، برداشت * جز برِ ناسزا ، نمىگردد از كسى حالِ ما نمىپرسد * خود كسى گِردِ ما نمىگردد خود نگويد كه آن فلان عاشق * آخِر اينجا چرا نمىگردد ؟ هيچ شب نيست كز فِراق رُخَشْ * ز اشكِ من آسيا نمىگردد ( 92 )
غزل‌هاى جمال نيز مانند ديگر اشعار او از چاشنى غم بهره دارد :
چشمم از گريه دوش ناسوده است * تا سحرگه سرشك پالوده است گر نخفتست چشم من شايد * چشمِ او بارى از چه نغنوده است ؟ روزها شد كه آن نگارين روى * به من آن روىِ خوب ننموده است بىسبب رخ ز من نهان دارد * مىندانم كه اين كه فرموده است ؟ گفتم از چشمِ بد نگه دارش * مگر آن چشم چشمِ من بوده است سركشى بود عادتش همه عمر * خشم و دشنام نو در افزوده است راضيم گر چه پاى باز گرفت * بارى از دردِ سر بر آسوده است ( 93 ) غمش در دلِ تنگِ ما مىنشيند * ندانم بر آتش چرا مىنشيند دلم نيز مستوجبِ هر غمى هست * كه بر شاهراهِ بلا مىنشيند مرا بر سرِ آتشى مىنشانَد * چو بينم كه با ناسزا مىنشيند مرا گفت با ديگرى مىنشينى * ندانم كه اين بر كجا مىنشيند كمر بر چه بندد نگارم ؟ ندانم * كه اين يار بر جان ما مىنشيند ( 94 )