جز غم او ، مرا كه ؟ شاد كند * جز فراقش مرا كه ؟ ياد كند
فرد مانديم از وىِ و هجر همى * زخم بر مهرهء گشاد كند
نرگسِ مست او به بو العَجَبى * جادوان را باوستاد كند
غارتِ دل به زلف فرمايد * غمزه را پس اميرِ داد كند
يا رب آن سنگدل مرا هرگز * جز به دشنام هيچ ياد كند ؟
تكيه بر وعدههاىِ او كردم * كه شبانگاه و بامداد كند
جز من و زلفِ او ، كسى به جهان * تكيه هرگز بر آب و باد كند ؟ ( 95 )
جمال ، شاعرى سوخته و به كمال رسيده است ، در ضمن غزلى به مطلع :
آخر يكى به كوىِ فلان كس گذر كنيد * در حالِ اين شكسته دل ، آخر نظر كنيد
مىگويد :
ور پرسد از شما كه چگونه است حال او * گوييد سوختست و سخن مختصر كنيد
و علاج درد بىدرمان خويش را چنين بيان مىكند :
مى ، رنجِ دل بكاهد آن مى ، مرا دهيد * زر ، كارِ ما بسازد ، تدبيرِ زر كنيد ( 96 )
در غزلى ديگر احوال او را چنين مىخوانيم :
بىتوام كار بر نمىآيد * بر من اين غم بسر نمىآيد
ترسم از تن به در شَوَد جانم * كز دَرَم ، دوست در نمىآيد
دل چو دلدار دور گشت از من * نيك و بدزو خبر نمىآيد
هر شبى تا به روزم از غمِ تو * مژه بر يكدگر نمىآيد