او همچنين خود را « شرف سخن » و « لطف جهان » ناميده است :
منم آن كس كه سخن را شرفم * منم آن كس كه جهان را لطفم ( 80 )
و در جاى ديگر سخن خود را در روانى به آب تشبيه كرده است :
قَدْرِ من ، گر چو خاك ، پست افتاد * سخنِ من ، به لطفِ آب شده است ( 81 )
قدرت تصوير و تجسّم جمال را در بيان مضامينى كه يكى از عناصر اصلى تشكيل دهندهء شعر اوست ، براى مثال مىتوان از مطالعهء قصايدى كه در توصيف قيامت و حشر و نشر ساخته ، ( 82 ) و يا دربارهء قحطى اصفهان پرداخته ، ( 83 ) دريافت و ارج نهاد .
همچنين توانايى طبع او را در پرداختن قصايد مدحى طولانى ، محض مثال از قصيدهيى كه با رديف آتش در ستايش ركن الدّين مسعود ( 84 ) ساخته و ضمن آن به مقايسهء اشعار خود با قصايد « سيّد حسن غزنوى » ( 85 ) و « رشيد الدّين و طواط » ( 86 ) پرداخته و در پايان آن گفته است :
بر آن نهاد كه گفتند اشرف و وطواط * از اين نَمَط دو قصيده ، رديفشان آتش
ز نظمِ بنده هنوز اين قصيده معلومست * كه تا به حشر زند اين دو داستان آتش ( 87 )
مىتوان باز شناخت .
از برخى ابيات قصايدى كه جمال در مدح « اردشير بن حسن اسپهبد مازندران » دارد ، چنين برمىآيد كه ازو لقب « سيّد الشّعرا » يافته است . و گويا وى را به درگاه خود فرا خوانده است و شاعر در أخذ تصميم براى اقامت يا حركت به درگاه وى ، گرفتار ترديد گرديده است :
ز فرَّ نام تو لفظِ رهى قلادهء چرخ * ز مدحِ تو ، لقبِ بنده سيّد الشعرا ( 88 )