زد و نان سوىِ صاحبدولتى پوى * كه تيز خواجه از ريشِ رهى به
تملّق كن چو دشمن ، گشت غالب * چو در مانى ، ز شيرى روبهى به
بهى كن گر كسى بد كرد با تو * كه داند هر كسى كز بد ، بهى به
نبايد عيبم ، أرْ چيزى ندارم * كه دستِ سروِ آزاده ، تهى به
ز علم و حكمتت كارى نيايد * برو هم ابلهى كن ، كابلهى به ( 100 )
عشق بر من به زيان آوردى * كارِ من باز به جان آوردى
سركشى باز گرفتى بر دست * مىنگويم كه چهمان آوردى
آن همه دوستى و آن همه عهد * وه چه نيكو به زبان آوردى
دادى از دست ، سرِ رشتهء وصل * پاىِ هجران به ميان آوردى
بود فارغ ز شكايت دلِ ما * كارِ او باز بدان آوردى ( 10 )
چه كنم دوستى يگانه نماند * هيچ آزاد در زمانه نماند
بر دلِ من زند فَلَكْ همه زَخم * مگرش جز دلم نشانه نماند
زان همه كار و بار و آن رونق * آه و دردا كه جز فسانه نماند
در دو چشمم كه از تو روشن بود * جز سرشكِ چو ناردانه نماند
مرگ را كرد بايد استقبال * كه ميانمان بسى ميانه نماند
زود باشد كه جان بپردازم * كه بدين رقعه جاىِ خانه نماند
غمِ دل مىتوان نهفت آخر * زردىِ روى را بهانه نماند
هر چه اسبابِ عيش بود ، برفت * جز زيانيم در زمانه نماند
هيچ نوميد نيستم كه كسى * در غمِ چرخ جاودانه نماند ( 102 )
جمال الدّين عبد الرزّاق ، با شاعران معروف هم روزگار خود ، مكاتبات منظوم دارد . مضامين اين اشعار را مناظرات و مفاخرات و گاه مهاجات - چنان كه در ميان