مىكنم جهد تا بپوشم حال * ديده با اشك بر نمىآيد
بننالم ز هيچ بدروزى * كِم از آن بد ، بتر نمىآيد
روز بگذشت و هم نيامد يار * تو چه گويى ؟ مگر نمىآيد
اين همه يا ربِ سحرگاهى * خود يكى كارگر نمىآيد ( 97 )
عشقبازى با چو تو يارى خوش است * جان فدا كردن تو را كارى خوش است
عاشقى گر خود همه دردِ دلست * دردِ دل از چون تو دلدارى خوش است
بست خورشيد ، از تو زنّارى ز كُفر * گر همه كفرست ، زنّارى خوش است
گفتم از هجرِ تو ، جانم رفت ، گفت : * گو به دوزخ ، نار تو نارى خوش است
گويد آرى چون بخواهم بوسهيى * گر دروغست ارنه اين آرى خوش است
گفتمش دل باز ده ، گفتا كدام * خشك ريشه چون تو طرّارى خوش است ( 98 )
عشقت اى دوست مرا همنفس است * بىتو بر من همه عالَم ، قفس است
حلقهء زلفِ تو ، دل مىگيرد * در شبِ زلفِ تو حلقه عَسَس است
من ز عشقِ تو كجا بگريزم * كاشكم از پيش و غمِ تو ز پس است
غمِ تو مىخورم و مىگريم * چون به اشكى و غمى دسترس است
مرگ ، نزديك به من چونان شد * كه ميانِ من و او ، يك نفس است
هر كه گويد كه فلان را بنواز * گويى از خشم ، فلان خود چه كس است ؟
خشم و دشنام تو درمىبايد * طعنهء دشمنم آخر نه بس است ؟ ( 99 )
اگر رخت از جهان بيرون نهى ، به * ازين تردامنان ، گر وارهى به
تماشاگاهِ جانت ، بس فراخ است * اگر زين تنگنا بيرون جهى به
گلِ اميد ازينان نشكفد هيچ * اگر خارِ دلِ خود كم نهى به
به گِردِ بيدِ بىبر چند گردى ؟ * غرض سايه است هم سروِ سهى به
شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى ) — صفحة 90
مساهمون: سيد محمد دامادى
ص٩٠