خيز و ز شهر أغنيا ، خيمه بملك فقر زن * تا بسپهر بركشى ، ماهچه توانگرى
ساغر بزم بيخودى دركش و درگذر ز خود * تا كندت در آسمان ماه دوهفته ساغرى
منزل يار را بود وادى نفس نيم ره * كى برسى بيار خويش ار تو ز يار نگذرى
اى كه ز پست فطرتى مركب ديو گشتهاى * كوش كه بر فلك زنى طنطنه برابرى
با همه كبر و سركشى هست ز چاكران تو * آن كه تو بستهاى ميان بر در او بچاكرى
توشهء راه خويش كن تا نگرفته باز پس * عاريههاى خويش را از تو سپهر چنبرى
قافله وقت صبحدم رفت و تو ماندى از عقب * بر سر راه منتظر راهزنان لشگرى
تن ، برهاى است بس سمين گرگ فناش در كمين * از پى قوت خصم خود اين بره را چه پرورى
نفس هواپرست تو دشمن جان بود ترا * بيهده ظن دشمنى بر ديگران چرا برى
و هم او فرمايد :
زهد سىساله بيك جرعه زيان كرد شهاب * اين چه سودا است خدايا كه زيانش سود است
و على الجمله ، آخر او در اين سال وفات يافت چنانكه در « منتظم ناصرى » است ، و در « مجمع الفصحا » در سنه 1215 گفته .
و همانا شهاب تخلص چند نفر ديگر از شعراء غير از او است : اول ، شهاب ارسنجانى كه نامش ميرزا حسنعلى و اديبى بديههگو بوده ، و اغلب در شيراز سكونت مىنموده و لقب صدر الشعرائى داشته و از علوم ادبيه بابهره و اين اشعار از او است :
نرسد دست اميدم چو بدامان وصالت * لاجرم دست اميد من و دامان خيالت
علم اللّه كه خدنگ اين همه تأثير ندارد * كه اشارات دلاويز تو و غنج و دلالت
آتشى در دلم افروخته عشق تو كه آن را * ننشاند مگر آن چشمهء نوشين زلالت
ديدهئى شير بنخجير چسان مىدرد آهو * همچنان پنجه بخونم زده چشمان غزالت
و همانا « ارسنجان » چنانكه در « فارسنامه ، گفتار 2 : 173 » نوشته بلوكى است از فارس كه قصبهء آن را نيز ارسنجان گويند و بمسافت شانزده فرسخ ميانه مشرق و شمال شيراز واقع شده .
دويم ، شهاب كرمانشاهى كه نامش ميرزا احمد و در جزء 9 جلد 10 « اعيان الشيعة » نوشته . سيم ، شهاب لاوى كه در ( 1291 ) بيايد . چهارم ، شهاب همدانى كه