كه نخستين آنها حكايت جو نخوردن اسبان حسام السلطنه است . و اينك ما همين يك كرامت را از او اينجا مىنويسيم .
و آنچنان است كه بهطورىكه در ( ص 28 ) اين رساله و نيز مرحوم فرصت در مقدمه ديوان نوشته ، در زمان خروج سالار در مشهد مرحوم حسام السلطنه بدفع او از طهران حركت كرد و چون بسبزوار رسيد حوالههائى براى جو اسبان بمالكين آن شهر صادر شد و يكى از مامورين حوالهئى را كه بنام حاج عبد الوهاب نامى بوده برداشت كه برود بستاند ، در راه بمرحوم حاجى برخورد و چون سواد نداشت آن را بدان جناب داد كه ببيند بنام كيست . آن بزرگوار براى اينكه مأمور ديوان را دلالت به غير نكند فرمود قبض بنام خود من است ، مأمور با خشونت تمام عرض كرد پس زود بدهيد ! و جناب حاجى همانجا در ميان بازار حواله سه خروار جو بنام ناظرش نوشت و او برداشت و آن را گرفت و در افراد قشون تقسيم كرد .
فرداى آن روز كه شد هريك از صاحبان اسبها به ديگرى گفته كه من نمىدانم چرا اسبم ديشب جو نخورده ، و اين به آن و آن به ديگرى تا در ميان قشون اين سخن پخش شده و بعرض شاهزاده حسام السلطنه رسيد و وى بازرسى تعيين تا چگونگى را كشف و كاملا بعرض برساند . بازرس پس از تحقيقات موضوع سه خروار جو كه اشتباها حواله شده بعرض رسانيد ، شاهزاده براى عذرخواهى از اردو حركت به خدمت آن جناب نموده و در موقع تدريس بدانجا رسيد و غير از جلو مدرس جايى نيافت همانجا ايستاد تا درس تمام شد و حاجى فرمود پيشتر بيا و موضوع مذكور مورد مذاكره قرار گرفت و حاجى همانطور كه گذشته بود فرمود . شاهزاده گفت اينك بناظرتان بگوئيد جو را از انباردار قشون پس بگيرد ، آن جناب قبول نكرد و فرمود انشاءالله اسبها جوهاى خود را خواهند خورد ، و چون شاهزاده برگشت سربازى را مأمور بازرسى اصطبل نمود ديدند اسبها مشغول خوردن جو هستند ، و همين قضيه سبب شد كه شاهزاده مدرسه و خانه او را محل بست قرار داد و مقرر فرمود كه هركس از طرفداران سالار بدان دو محل پناهنده شود از مجازات مصون باشد ، و يك جلد كتاب « شرح اصول كافى » را با خط و كاغذ بسيار اعلا و مذهب بدان بزرگوار تقديم نمود كه در رساله مىنويسد اكنون همان كتاب نزد من است ، انتهى .
و در مقدمه ديوان اين حكايت را مؤدبانه به اين عبارات بيان نموده كه محصلين
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 455
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص٤٥٥