مناسك حج بعزم مراجعت به وطن از طريق كرمان حركت و بطور ناشناس وارد آن شهر گرديد .
كرمان دل عالم است و ما اهل دليم
و در مدرسهاى ، در اطاق يكى از طلاب ، بنام ملا محمد عارف كه هم خادم آن مدرسه بود منزل گرفت به شرط اينكه خدمت صاحب آن حجره را متحمل شود ، و مدت سه سال با داشتن آن مقامات عاليه و كمالات ذاتيه بدون اينكه به كسى بفهماند من كيستم و معرفى مراتب علميه خود را بنمايد در كرمان ماند و خدمت آن شخص صاحب اطاق را مىنمود و اين نفسكشى و جهاد اكبر را انجام داد بهطورىكه همان عارف خادم كه بالاخره مرحوم حاجى دختر وى را بحباله نكاح درآورد نيز پى بمراتب شخصيت و هويت او نبرد و او را نشناخت . و از آنجايىكه مرشدين دلآگاه و سالكين الى اللّه هرجا ماده مستعدى را ديدند خود به عقب آنها بلند مىشوند تا او را به راه علم و عمل و معرفت و ايقان برسانند بهطورىكه در ( ص 12 ) رساله نوشته ، در حجرهاى از آن مدرسه مرد پيرى از طلاب منزل داشت و شبى شخصى طلاب آن مدرسه را دعوت بشام نمود و حسب المعمول خادم مدرسه بايد به آنها ابلاغ نمايد و همه را بمجلس دعوت ببرد ، شب كه شد پس از رفتن طلاب حاجى بحجره آن پيرمرد رسيد و عرض كرد كه بايد بفلان مجلس دعوت برويم ، پيرمرد فرمود مرا شغلى است كه نمىتوانم بيايم ، ليكن شما وقتى برگشتيد قدرى نان براى من خريده و بياوريد ، حاجى آن را قبول نمود و با رفقا رفتند و برگشتند و فراموش كرد كه نان براى پيرمرد بخرد ، پيرمرد چون ديد طلاب آمدند و نان نرسيد آمد و از حاجى مطالبه نان نمود حاجى با شرمندگى فراموشى خود را اظهار و از غفلت خود اعتذار خواست و تقاضاى عفو از او نمود ، پيرمرد گفت بديهى است كه سير خبر از گرسنه ندارد و اگر شما نيز مانند من گرسنه شويد خواهيد دانست كه گرسنگى كار دشوارى است ، به مجرد گفتن اين جمله و اراده اين حالت از آن پيرمرد صاحب نفس قدسيه ، ناگهان لشكر گرسنگى بر حاجى حمله نمود و بطورى احساس ألم آن را فرمود كه عنان اختيار به كلى از دستش بيرون رفت و چنان حس كرد كه اگر غذا به او نرسد باندك مدتى هلاك خواهد شد ! ناگاه قدرى پوست خربزه يا هندوانه در گوشه اطاق افتاده ديد ، با كمال رغبت آنها را خورد و فايدهاى نكرد ، و بالجمله نفس ملكوتى آن مرد عارف كار خود را در وجود او نمود و ماهيتش را قلب كرد كه از شدت گرسنگى شروع كرد به خوردن جلد كتاب و بوريا