بعزم گوشمال برادر خويش ابراهيم ميرزا به سمت آذربايجان رفت . و در ماه جمادى . . . سنه 1161 در سلطانيه از وى شكست خورده و مغلوب و مكحول و پس از چندى بأمر شاهرخ بدست زنان در ماه ج 2 سنه 1162 مقتول گرديد ، و در مشهد در قتلگاه برابر غسالخانه دفن شد ، و ابراهيم ميرزا در 17 ذىالحجه اين سال جلوس بتخت سلطنت نمود و خود را ابراهيم شاه خواند ، و ميرزا سيد محمد را بأمور و مناصب سابقه مأمور و منصوب داشت ، و خود براى مقابله و مقاتله با شاهرخ ميرزا فرزند رضا قلى ميرزا ابن نادر شاه كه مادرش دختر شاه سلطان حسين ، و در شوال اين سال در خراسان بتخت سلطنت نشسته بود ؛ به سمت مشهد رفت ، و او را با اثاثيه سلطنتى و توپخانه و عادل شاه مكحول بقم روانه كرد ، و در راه جماعت قزلباش بسبب اتحاد وى با افغان و اوزبيك از او روگردان شده بقم نزد ميرزا سيد محمد آمدند ، و ابراهيم شاه نيز برگشته در حوالى قم نامهئى بوى نوشت و او را نزد خود طلبيد و او جواب يأسى بوى داد ، و ابراهيم شاه آنجا جنگى نموده و شكست خورد و نااميد شده برگشت ، و در راه جماعت افغان و اوزبيك هم از او برگشته شبى وى را گرفتند و بسليم خان قوتولوى افشار وكيل مطلق شاهرخ ميرزا دادند و او بأمر شاهرخ وى را مكحول و پس از چندى در راه مقتول نمود و نعش او را بمشهد بردند .
بعد از اين وقايع جماعتى كثيره از قزلباش از اكثر ولايات ايران ، چه در قم به خدمت ميرزا سيد محمد رسيده و چه بنامههاى عديده كه فرستادند اظهار داشتند كه : چون از سلسله صفويه كسى ديگر باقى نيست ، استدعاء آنكه سايه خود را بر سر مردم ايران انداخته و بقبول سلطنت منتى بر كافهء برايا و رعايا ثابت فرمائيد ، و شاهرخ ميرزا هم از مشهد نامهئى نوشت مبنى بر اينكه استدعاء دارم بتقبيل روضه رضويه مشرف و تدبير امور مملكت را هرطور مىدانيد مقرر و اين يتيم را از دست اجامره و أوباش خلاص كنيد ، و اين نامه را با قرآن مجيد و مهر مبارك حضرت رضاء عليه السلام بوى ارسال داشت .
پس از وصول اين نامه ، آن جناب بناء بر شرم و آزرم جبلى و صله رحم كه شاهرخ ميرزا نوادهء دخترى دائى و هم خواهرزاده زوجه او بود ؛ جماعت قزلباش را جواب گفته و مرخص بأوطان خود نمود ، و با اموال منقول و عادل شاه مكحول و اثاثيه سلطنتى از قم حركت بمشهد نموده و از راه كاشان و نطنز و يزد و بيابان كوير به راه افتاد تا بفيضآباد
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص١٦٦