و خود روانه قوچان گرديد ، و ميرزا سيد محمد هفت هزار افغان را كه نادر براى حفاظت شهر در نزد او گذاشته بود از شهر بدر نمود و جماعت قزلباش را بمحافظت برج و باره تعيين فرمود ، تا نادر در شب يكشنبه 11 ج 2 سنه 1160 كشته شد و او مسرعان بسيستان بطلب عليقلى خان برادرزادهء نادر فرستاد تا وى را بسلطنت بردارد ، و هرچند نصر اللّه ميرزا و امام قلى ميرزا فرزندان نادر ، در چناران هفت فرسنگى مشهد آمده و خواهش دخول در شهر كردند ؛ وى بملاحظه اينكه تمام فرق قزلباش و رعاياى ايران از نادر و اولادش متنفر بودند و در آن وقت هم متوسل بنور محمد خان افغان و عطا خان اوزبيك كه در آن ولا با هفتاد هزار كس مجتمع در حوالى جام بودند ؛ شده بودند ، و اگر پسران نادر مسلط بر ايران مىشدند قتل و نهب عظيم در خراسان و ساير بلاد ايران رخ مىداد ، و برعكس قزلباشيه را به علىقلى خان حسن ظنى بود ، لهذا شهر را به تصرف آنها نداد تا عليقلى خان از سيستان رسيد ، و چنانكه رسم متوليان از دير زمانى مىبود ؛ وى باستقبال رفت و او را به شهر درآورد و بتقبيل عتبهء عليه مشرف گردانيد ، و همان روز كه 27 ج 2 بود وى را بتخت سلطنت نشانيد و او معروف بسلطان عليشاه و عادل شاه گرديد ، و پس از آن براى قلع و قمع برادر خود ابراهيم ميرزا خواست به سمت عراق و آذربايجان بيرون آيد ، ماندن ميرزا سيد محمد را بااينهمه خدمت در مشهد مناسب ندانست و تخويف أهل غرض نيز مزيد بر علت شد و براى تأليف قلب ظاهرى ؛ صدارت خاصه و عامه كل ايران را علاوه بر توليت كه داشت به او داد ، و بهمراه خود از مشهد بيرون آورد و بمازندران و استرآباد براى دفع محمد حسن خان قاجار رفت ، و محمد حسن خان تاب مقاومت نياورده فرار كرد و عادل شاه فرمود تا فرزند وى آقا محمد خان را كه در آن وقت طفلى هفتساله بود از حليهء رجوليت عارى كردند . و بميرزا سيد محمد گفت : چون خان قاجار از صوفىزادگان سلسله عليه صفويه است ، و بههيچوجه اطاعت نادر را نكرده شما برويد و او را مطمئن نموده نزد من آريد . آن جناب فرمود : در اين موقع كه اين ظلم از تو نسبت به فرزند صغير بىگناه او بظهور رسيد ، او بقول من و هيچكس ديگر اطمينان پيدا نخواهد كرد و نزد تو نمىآيد ، و مرا نيز بقول تو اطمينان نيست .
عادل شاه از اين سخن از وى رنجيد ولى براى مصلحت به روى خود نياورد ، و خود
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 165
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص١٦٥