كشف المحجوب - « الف » و ابو الحسن كنيت ايشان است بعضى گويند كه نام ايشان حسن است و نام پدر ايشان نور است چنانچه در ارشاد آورده است كه دو جوانان همدل قصد زيارت امام حسن نورى ( رح ) كردند يكى از آن دو كسى كه عالم بود بجميع السنهء حيوانات ، چون ايشان به نزديك شهر او رسيدند دو گريه باهم سخن مىكردند كه امروز حسن نورى ( رح ) در عالم نماند ، يكى از آن دو كس كه عالم بجميع السنهء حيوانات بود آن ديگر را خبر كرد كه واقعه چنين است هر دو نيك متحيّر شدند ، بعد از آن گفتند كه تا زيارت قبرش بكنيم ، چون به نزديك خانهء امام رسيد امام زنده « ب » بود و از خانه بيرون برآمد تا كه هر دو متحيّر شدند - امام پرسيد كه حيرانى چرا است ؟
گفتند كه واقعه چنين است ، امام فرياد برآورد و گفتند كه آرى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود " كلّ نفس اذ اخرجه به غير ذكر اللّه فهو ميت " « ج » من امروز ساعتى غافل بودم تا آوازهء وفات من در عالم ملكوت پراگنده شد و راه صحرا در پيش گرفت - چون در بيابان رسيد بغايت تشنه شد ، بر سر چاه رسيد و گفت اگر رسن و دلوه بودى آب مىكشيدم - اندرين بود كه آهوان در رسيدند ، امام از سر چاه دور شد تا آهوان چه كند - چون آهوان بكنارهء چاه رسيدند آب چاه به يكبارگى بالا شد ، همه ايشان خوردند ، بعد از آن چون امام رسيد كه تا آب خورم « د » آب به يكبارگى فرو رفت ، گفت " يا رب ! بآهوان آب مىدهى به بندهء خود نمىدهى ؟ هاتفى بر او آواز داد كه تو اميد بدلوه و رسن كردى و ايشان اميد به من كرده بودند - از هول آن خطاب تشنگى فراموش شد « ه » و سر در بيابان نهاد و جوانى را ديد و آن جوان به نزديكش رسيد و گفت " السّلام عليك يا حسن نورى " امام بعد از جواب گفت " تو چه دانى كه من حسن نامم و نام پدرم نور است ؟ وى گفت " آنها كه خود را به تصرف حق سپردهاند از همه خبراند و نه چون تو كه توكّل برسن و دلوه كردى " بعد از آن آن جوان گفت كه
هامش
( الف ) كشف المحجوب ص 175
( ب ) سع ، مظ - ماند
( ج ) براى روايت بالمعنى رجوع كنيد به " تبليغى نصاب " مؤلفه مولانا محمد زكريا ( رح ) طبع عتيق اكادمى ملتان ، ص 504 بحوالهء مشكاة
( د ) خورد
( ه ) كرد