تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
اول قدم بر سر مار هفت‌سر بنه كه آن را نفس نامند كه درين احوال هر نامرضيات در پيش آيد ، بهمت قدم شريعت و رياضت و ذكر و فكر تلقين آن را پائمال كن تا « الف » سالكى و استقامت را شايان باشى - چون درين قدم مستقيم آمدى نفس و شيطان خطورات مكرره و طورهاى نفس ذميمه « ب » به تو پيش آيد چون نقطهاى باران و گرد و غبار و چون گرماى نيمروز تابستان ، ناگهان در آن ميان رنگهاى زشت گوناگون پيدا شود كه همين ده هزار پرده‌هاى نفس و شيطان‌اند به تو پيش آيند ، گاهى رنگهاى بد و گاهى باغهاى گوناگون و دختران جوانان لطيف و جويهاى نظيف بلكه حور و قصور و عرش و كرسى و آن حقيقت عرش و كرسى نباشد - پس بايد كه صورت مرشد در قلب بگردانى تا كدورات مضمحل شوند و قدم دويم بر همين اطوار مذكورين بايد نهاد و چون سالك را انواع معاينات چون ملك و ملكوت و نور و نار و انواع الهام روى نمايد برين نيز قدم نهد كه اين قدم سويم است بعضى صورت مرشد ملاحظه كند تا بهمّت او لغزش نيايد - پس چون ممكنات در نظر سالك چون برق در جنبش آيد و پندارد كه هر چيز در جنبش است ناگهان درين ميان اطوار كبود دررسد و تمام وجود او درگيرد - بعد از آن تمام كليات را كبود بيند و آن موضع جلوس و قيام و قعود و مشى و ركوب خود فراموش كند و نداند كه من در كجايم و زان كه تمام عالم در نظر او جز كبودى چيزى نيست و ديگر نباشد مگر آنكه داند كه من به اين حالت درويشانه رسيده‌ام و اين قدم چهارم است بايد كه نيز صورت مرشد ملاحظه كند تا ازين بگذرد ، گاهى بهشت را مىبيند و دايم‌الاوقات به بيهوشى گاه بيخودى نمىداند كه در كدام محل ام و در چه كارم و من كيستم و آشنا ناآشنا « ج » خيال كند و سالك را بايد كه برين اطوار نيز قدم نهد و در طلب ازدياد باشد يعنى مغرور نباشد كه من به مراتب چنان رسيدم و چنين ديدم كه اين‌همه راه سالك است از جانب او و اين قدم پنجم بود و نهايت تصفيه
هامش
( الف ) سع ، غح ، مظ بكند ( ب ) سع ، طورات مكدره و طورهاى نفس ذميمه ( ج ) سع ، مظ - و آشنا و ناآشنا و خيال كند ( قياسا " و آشنا را ناآشنا خيال كند " )