مىرسد شان از طرب « الف » معرفت از نخل وجود * يا رب از بخت خود اين قوم چه برخوردارند
هفت بيت از غزل بىبدل عارف روم * كه همه باخبران والهء آن گفتاراند
مىكنم تضمين كاندر صفت اين پاكان * آن گهرها شرف عقد ثريا دارند
چون صدف گوش نه و جاى ده اندر دل صاف * اين غزل را كه بجز عقد درش نشمارند
هله هشدار كه در شهر دوسه طراراند * كه بتدبير كله از سرمه بردارند
دوسه رندند كه هشياردل و سرمستند * كه فلك را بيكى عربده در چرخ آرند
صورتىاند ولى دشمن صورتهااند * در جهانند ولى از دوجهان بيزارند
يار آن صورت غيباند كه جان طالب اوست * هجر « ب » چشم خوش او خيرهكش و بيماراند
سر دهانند كه گر سر « ج » ندهى ، سر ندهند * ساقيانند كه انگور نمىافشارند
كه به كف خاك بگيرند زر سرخ شود * روز گندم دروند ، ارچه بشب جو كاراند
مردمى كن مرو از صحبتشان مردم شو * زان كه اين مردم ديگر همه مردمخواراند
هامش
( الف ) مىرسد شان رطب معرفت . . . الخ ( ايضا )
( ب ) همچو ( رشحات ص 663 )
( ج ) سع ، غح ، مظ ( اگر ) ندارد