تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
امروز فرزندم شير نخورده است ، آخر معلوم شد كه آن روز ماه رمضان بوده است و آن حضرت فرموده كه در اوائل جوانى چون چشم من بخواب گرم شدى آواز مىشنيدم كه اى عبد القادر ترا براى خواب نيافريدم - نقل است از شيخ جمال العارفين ابو محمد عبد اللّه البصرى ( رح ) كه وقتى با خضر عليه الصّلاة و السّلام ملاقات نموده گفتم حكايت عجيبه كه ترا باولياء حق گذشته باشد بگو ، گفت " وقتى در كنارهء بحر محيط مىگذشتم ، آدمى و غيره ننمود ، ناگاه ديدم مردى گليم پيچيده خفته است ، در خاطر من گذشته كه ولى خدا هست ، او را گفتم برخيز و بندگى خدا كن ، گفت اى ابو العباس ! امّا بگو كه من كيستم ؟ مناجات كردم يا رب ! من نقيب اولياءام و اين را نشناسم ، نداى شنيدم كه اى ابو العباس ! تو نقيب اولياء هستى و لكن كسانى كه مرا دوست مىدارند و اين آن طائفه است كه من ايشان را دوست مىدارم ، و آن مرد روى به من كرد و گفت شنيدى ، گفتم آرى ، گفتم مرا دعا كن ، گفت دعا از تو مىخواهم ، گفتم چاره نيست گفت و فرك اللّه نصيبك منه يعنى زياده كند ، در حال از نظر من غائب شد و هيچ ولى را ممكن نبود كه از نظر من غائب شود ، از آنجا پيش رفتم بر تودهء ريگ كه بغايت بلند بود ، بالاى آن نورى ديدم كه چشم مرا خيره مىكرد ، آنجا عورتى گليم پيچيده خفته بود مشابه گليم آن مرد ، خواستم كه بر پاى بيدار سازم ، ندا شنيدم كه باادب باش با آن كسانى كه ما ايشان را حرمت مىدارم ، پس ساعتى نشستم كه بيدار شد ، گفت " الحمد للّه الذى احيانى بعد ما اماتنى و اليه النّشور و الحمد للّه الّذى آنسني به و اوحشنى عن خلقه " بعد از آن به من گفت يا ابى العباس ! اگر پيش از منع باادب « الف » مىبودى بهتر بود ، گفتم باللّه عليك تو زوجهء آن مرد باشى ، گفت بلى درينجا عورتى از ابدال نقل كرده بود ، اللّه تعالى به جهت غسل و تكفين او مرا اينجا آورد ، چون ازين فارغ شدم او را برداشتند و بسوى آسمان بردند ، بگفتم مرا دعا كن ، گفت اى ابو العباس ! دعا در تست ، گفتم چاره نيست ، گفت وافرك اللّه نصيبك
هامش
( الف ) غح ، عر ، مظ - بادى