تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
گردانم و به اين مراد برسانم - بعد از آن كه به خانه مراجعت نمودم پدر را بغايت اندوهگين بديدم و جماعتى را بطلب من فرستاده بود تا به اطراف جوانب از حال من استخبار نمايند و مطلق خبر نيافته بنزد پدرم بازگشته آمدند ، چون نظر پدر بر من افتاد و گفت " تا اين غايت كجا بودى ؟ و به وصيت من چرا عمل ننمودى ؟ واقعهء كنيسه و خدمت نصارى با پدرم عرض كردم ، ازين معنى بغايت متغير شد و سخنى چند در تحسين دين خويش و تقبيح دين ايشان با من گفت - ديد كه محبت آن دين در دل من بمشابه متمكن شده كه به اين سخنان اطفاى نيران ممكن نيست - چون پدر رغبت من درين دين مشاهده كرد از خوف آنكه مبادا اقرار نمايم ، بندى بر پاى من نهاد و مرا محبوس ساخت و من خفيه كسى نزد نصارى فرستادم كه هروقت كه قافله بجانب شام عزيمت كند مرا خبر كند - اتفاقا هم در آن ويلا كاروانى از شام آمده بود و باز مراجعت مىنمودند ، ترسايان مرا خبر ساختند ، من به هر حيله كه توانستم خود را از قيد رهانيدم و بقافله پيوستم و بموافقت ايشان بشام رفتم و از فاضل‌ترين نصارى پرسيدم ، مرا باسقفى « الف » نشان دادند كه در كنيسه مىبود . من بصحبت او شتافته حال خود بر وى عرض كردم و ميل خود به دين نصارى و رغبت ملت عيسى عليه السّلام به او گفتم و تعليم شرائع « ب » از او التماس نمود « ج » اسقفى ملتمس من مبذول داشت و مرا در خدمت خود راه داد و او كسى بود كه مردم را بصدق دلالت مىكرد و هرچه به او مىدادند بمستحقان نمىرسانيد « د » و هيچ‌كس را فلس نمىداد و همه از براى خود ذخيره مىنهاد تا چنان كه هفت خم از درم و دينار دربست و ازين سبب عداوت او در دلم مستولى گشت - چون اسقفى وفات يافت ترسايان خواستند كه به تكفين و تجهيز او قيام نمايند من كفايت معاش او را به ايشان در ميان نهادم ، پرسيدند « ه » كه ترا اين صورت از كجا معلوم شد ؟ من ترسايان را به سر گنج بردم ، هفت خم بود ، ايشان
هامش
( الف ) اسقفى - كشيش ( ب ) عر - شرع ( ج ) نمودم ( د ) سع ، مظ - ( نمى ) ندارد ( ه ) سع ، غح ، مظ - پرستند
مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 214 | شيخ محمد شعيب