متابعان ايشان قدس اللّه ارواحهم به آسانى خدمت كسى قبول نمىكردند ، از جهت آن بود كه خدمت و تواضع از جمله احسان است و حبّ محسن ضرورى و به قدر محبت علاقه واقع ، چون ايشان بتمامى همت مشغولاند بنفى خلق و نمىخواهند ايشان را هيچگونه علاقه بكشد بضرورت سعى و اهتمام دارند تا توانند خدمت كنند نه قبول خدمت و از كسى خدمت قبول مىكنند كه در وى استعداد آن يابند كه روز به روز از طريقه و طور ايشان بهرهمند شود و علاقهء او از عالم بسبب قبول و التفات خاطر ايشان كمتر گردد و عالمى از جمعيت باطن او معمور و منوّر شود - مىفرمودند كه من اين طريقه را از كتب صوفيه نگرفتهام بلكه از خدمت مردم گرفتهام ، نه آنكه مرا آموخته باشند امّا خدمت را خاصيت اينست - مىفرمودند هركس را از درى در آوردهاند مرا از در خدمت درآوردهاند ، ازينجهت است كه خدمت مرضى و مختار و محبوب من است ، بهر كه اميدوارى دارم وى را خدمت مىفرمايم و اين بيت خواندند :
همت ترا بكنگرهء كبريا كند « الف » * آن سقفگاه را به ازين نردبان مخواه
پس فرمودند كه من همچنين مىخوانم كه :
خدمت ترا بكنگرهء كبريا كند « ب »
حضرت ايشان در مبادى حال بعد از چندگاه كه در سمرقند بودهاند از آنجا ميل به بخارا كردهاند و در راه به ده شيخ سراج الدّين بيرستى « ج » رسيدهاند و يك هفته آنجا با شيخ صحبت و از آنجا به بخارا رسيدهاند و مولانا حسام الدّين بن مولانا حميد الدّين شاشى ( رح ) را ديدهاند و بخواجه علاء الدّين غجدوانى ( رح ) صحبتها داشتهاند - بعد از آن عزيمت خراسان كردهاند از راه مرو و بهرات آمده و مدت چهار سال آنجا بودهاند و در آن مدت بصحبت حضرت قاسم تبريزى و شيخ بها الدّين عمر قدس اللّه سرهما بسيار مىرفتند و بصحبت حضرت شيخ زين الدّين خوافى ( رح )
هامش
( الف ) قياسا كشد
( ب ) ايضا
( ج ) برسى ( رشحات عين الحيات ج 2 ص 216 )