به آن مزار نتوانند « الف » درآمدن وى تنها رفته است و در مقابلهء شيخ خاوند ظهور نشست - بعد از آن مردم ما دانستند كه ما را ابتلاى واقع است ، مىفرمودند كه در بدايت سحرى در مزار ابو بكر قفال رحمة اللّه عليه كه جاى بغايتى مهيب و هولناك است چنانچه در روز كسى آنجا تنها ترسد « ب » نشسته بودم ، همچنين در مزارات بسيار مىگرديدم و عجائبها بسيار مىديدم - مىفرمودند كه منتسبان خواجه عبد الخالق روّح اللّه روحه كه در بازارها مىروند همه آوازها به گوش ايشان ذكر مىآيد غير ذكر هيچ نمىشنوند - در مبادى حال ذكر چنان غالب شده بود كه از باد و هوا آواز كه به گوش مىآمد ذكر شنوده مىشود - يكى از مردم تاشكند كه او را محمد جهانگير مىگفتند تمول و جاه داشت ، سوارى ساخته بود ، فرستاده بود « ج » و از سمرقند خواننده و سازنده و عودى و چنگ به آن ولايت برده ، شبى كه غوغاى داشت بضرورت بموافقت كسى نزديك به آن منزل رفته بودم ، همه آوازهاى مردم نغمههاى عود و چنگ ايشان مرا آواز ذكر مىنمود و غير ذكر هيچ نمىشنودم در آنوقت در سن هژدهسالگى بودم - حضرت ايشان مىفرمودند در مبادى حال كه در هرى بودم و بر فلس قدرت نداشتم بملازمت حضرت سيد قاسم تبريزى قدس اللّه سره بسيار مىرسيدم « د » و ايشان كاسهء آش نيمخورده خود به من مىدادند و مىفرمودند كه اى شيخزادهء تركستان همچنانكه اين ناخوشان ما كباب ما شدهاند ، زود باشد كه دنيا كباب تو شود و در آن وقت مرا هيچ دنيا نبود و در كمال ترك و تجريد بودم - حضرت ايشان در سن بيست و دوسالگى بودند « ه » كه خال ايشان خواجه ابراهيم ( رح ) ايشان را از تاشكند كه وطن مالوف ايشان است به نيت تحصيل علم به سمرقند آوردند و ايشان را غلبهء شغل باطنى از تحصيل علوم ظاهرى مانع شده بنابرآن ميل صحبت و ملاقات عزيزان « و » اين سلسلهء شريفه قدس اللّه سره كردند « ز » و روى بطلب اين كار آورده و
هامش
( الف ) سع ، غح - مرد به آن نتوانيد
( ب ) عر - عر نرود و مىترسد
( ج ) عر - ( بود ) ندارد
( د ) عر - ( بسيار ) ندارد
( ه ) سع ، غح ، مط - بودهاند
( و ) يعنى خواجه على رامتنى ( رح ) كه احوالش در اوراق آينده ذكر خواهد شد
( ز ) سع ، مظ - كردهاند