تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
بودند مىفرمودند كه من دوازده‌ساله بودم نمىدانستم كه كسى از حق سبحانه و تعالى غافل مىباشد ، گمان مىبردم كه حق سبحانه و تعالى همه خلق را برين وجه آفريده است كه از « الف » وى غافل نمىباشند ، بعد از آن معلوم شد كه آن عنايتى بوده است از حق سبحانه مختص به بعضى و برياضت و اجتهاد بسيار و بعضى را اين مرتبه ميسّر شده است و بعضى را نمىشده است - از خواجه اسحاق ( رح ) كه پسر عم ايشان بوده است منقولست كه مىفرمودند كه ما و سائر اطفال در صغر سن هرچند مىخواستم كه حضرت ايشان را به بعضى افعال و لعبهايى كه مقتضى كودكى است مشغول سازيم هرگز ميسّر نمىشد - در اول خود را چنان مىنمودند كه مگر مشغول خواهند شد ، چون وقت آن مىرسيد فرار مىنمودند - هميشه در ايشان معنى عصمت مشاهده مىافتاد - حضرت ايشان مىفرمودند كه در اوائل حال چنان نيازمندى بر باطن من مستولى بود كه هركس را از آزاد و بنده و سياه و سفيد و صغير و كبير كه پيش آمدى سر بر پاى او مىنهادم و به تضرع و ابتهال تمام همت و التفات خاطر ازو در مىخواستم - مىفرمودند كه در مبادى حال كه محل غلبات احوال بود شبها در گرد مزار تاشكند « ب » مىگشتم و آن مزارات بسى از يكديگر دور است - گاه بودى كه در يك شب همه را مىگشتم و در آن زمان به سن بلوغ شرعى رسيده بودم و متعلقان را توهمى شده كه مبادى به عمل نامرضى مشغول شوم ، شخصى را كه با اين فقير همشير بوده و اخوت رضاعى در ميان ما ثابت بود از عقب من فرستاده بود تا احوال مرا تفحص و تجسس نمايد - شبى در مزار شيخ خاوند ظهور در مقابلهء قبر ايشان نشسته بودم اين شخص آمد و چون پيش من رسيد دست در من زد و مىلرزيد و گفتم تو را چه مىشود ؟ گفت " چيزهاى عجيب در نظر مىآيد ، نزديك است كه هلاك شوم - او را به خانه رسانيدم ، « ج » پيش مردمان رفتم و گفتم كه از وى انديشه مكنيد و دل جمع داريد كه وى را ديگر « د » پيش آمده است ، در چنين شب تاريك كه ده مردان
هامش
( الف ) سع ، غح ، مظ - آن وى ( ب ) سع ، مظ - تاشتنگ ( ج ) سع ، غح - رسيدم ( د ) كارى ديگر ( رشحات عين الحيات ج 2 ص 397 )