تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
ملازمت حضرت ايشان كردم ، بتاشكند « الف » رسيده شد ، بخاطر آمد كه به لنگر شيخ‌زاده الياس روم چون در ربقهء ارادت ايشانم در آخر ايشان ديده باشم و باطنا نوعى اجازت خواسته كه جذبهء صحبت حضرت ايشان غالب شده بىآرام ساخته است - مركب خود را با خورجين كتابها بيكى از آشنايان سپردم و به بازار آمدم كه از درويشان شيخ كسى يابم كه بهمراهى او به لنگر روم - كسى پيدا نشد و گفت اولاغ خود را بياريد تا متوجه لنگر شوم - فقير آمد كه اولاغ خود را گرفته روم ، يكى مىگويد كه اولاغ تو با خورجين كتابها گم شده و جمعى بر جستن آن مشغول‌اند - به گوشهء نشسته و سر بجيب تفكر فروبردم - درين اثناء بخاطر افتاد كه طبقهء خواجگان قدس اللّه سره بغايتى غيوراند اين مقدار به تو التفات نموده متوجه تو شده‌اند تو قصد زيارت ديگرى مىكنى ، نيك است كه زياده ازين ضررى به تو نرسيده است ، در باطن خود ازين عزيمت برگشتم و استغفار نمودم - ناگاه آوازى بگوشم آمد كه مركب ترا يافتند بىهيچ قصورى ، سر برآوردم ديدم كه مراكب مرا حاضر كرده‌اند ، آن آشنا مىگويد امرى عجيب واقع شد و مركب ترا در پيش خود بسته بودم به‌يك‌بار چشم انداختم بينم كه مركب تو نيست متعجب شدم و بغايت دشوار است كه در بازار تاشكند كسى چيزى گم كند و آن را بازيابد براى آنكه بغايت غلبه و ازدحام عظيم مىشود و اين بسيار غريب است كه بىهيچ نقصان چنين پيدا شود و از مشاهدهء اين امر در فقير كيفيتى پيدا شد ، فى الفور سوار شدم و متوجه سمرقند شدم و به لنگر شيخ نرفتم ، چون بصحبت حضرت ايشان مشرف شدم تبسّم فرموده گفتند " خوش آمد " اين فقير را معلوم شد كه از مجموع امور و احوال گذشتهء من خبر داشته‌اند بلكه آن‌همه موانع سفر از پيش حضرت ايشان بوده است و هم خدمت مولانا محمّد مىگفتند كه يك‌بار در مبادى احوال ملازمت اين فقير وقتى كه حضرت ايشان در رباط خواجه مىبودند در خاطر آمد كه بطواف مزار خواجه زكريا
هامش
( الف ) سع ، مظ - بقا نكند
مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 132 | شيخ محمد شعيب