تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منازل الآخرة والمطالب الفاخرة ( سرنوشت انسان هنگام مرگ و بعد از آن ) ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
وزير گفت : بلى ، بسيار نيك است و هردو سوار شدند و در نواحى شهر مىگشتند و در اثناى سير « 1 » ، به مزبله‌اى رسيدند ، نظر پادشاه به روشنائى افتاد كه از طرف مزبله مىتافت . به وزير گفت كه : از پى اين روشنايى بايد رفت كه خبر آن را معلوم كنيم ؛ پس از مركب فرود آمدند و روان شدند تا رسيدند به نقبى كه از آن‌جا روشنايى مىتافت . چون نظر كردند مرد درويش و بدقيافه‌اى ديدند كه جامه‌هاى بسيار كهنه پوشيده ، از جامه‌هايى كه در مزبله‌ها مىاندازند ، و متكّايى از فضله و سرگين براى خود ساخته بر آن تكيه زده است ، و در پيش روى او ابريقى سفالين پر از شراب گذاشته و طنبورى در دست گرفته و مىنوازد ، و زنى به زشتى خلقت و بدى هيئت و كهنگى لباس شبيه به خودش در برابرش ايستاده است و هرگاه كه شراب مىطلبد آن زن ساقى او مىشود ، و هرگاه كه طنبور مىنوازد آن زن برايش رقص مىكند و چون شراب مىنوشد ، زن او را تحيّت مىكند و ثنا مىگويد به نوعى كه پادشاهان را ستايش كنند و آن مرد نيز زن خود را تعريف مىكند و سيّدة النّساء مىخواند و او را بر جميع زنان تفضيلش مىدهد ، و آن هردو يكديگر را به حسن و جمال مىستايند و در نهايت سرور و فرح و خنده و طرب عيش مىكنند ! پادشاه و وزير مدّتى مديد چنين برپا ايستاده بودند و در حال ايشان نظر مىكردند و از لذّت و شادى ايشان از آن حال كثيف تعجّب مىكردند ، بعد از آن برگشتند . پادشاه به وزير گفت كه : گمان ندارم كه ما و تو را در تمام عمر اين‌قدر لذّت و سرور و خوشحالى رو داده باشد كه اين مرد و زن از اين حال خود دارند در اين شب ، و گمان دارم كه هرشب در اين كار باشند . پس وزير چون اين سخنان آشنا را از پادشاه شنيد فرصت شمرده گفت : اى پادشاه ، مىترسم كه اين دنياى ما و پادشاهى تو و اين بهجت « 2 » و سرورى كه به اين لذّتهاى دنيا داريم در نظر آن جماعتى كه پادشاهى دائمى را مىدانند مثل اين مزبله و اين دو شخص نمايد ، و خانه‌هاى ما كه سعى در بناء و استحكامش مىكنيم ، در نظر
هامش
( 1 ) - گردش ( 2 ) - شادمانى