هنگام سفيدهدم خروس سحرى * دانى كه چرا همىكند نوحهگرى
يعنى كه نمودند در آئينهء صبح * كز عمر شبى گذشت و تو بىخبرى
و لنعم ما قال الشّيخ الجامى :
دلا تا كى در اين كاخ مجازى * كنى مانند طفلان خاكبازى
توئى آن دستپرور مرغ گستاخ * كه بودت آشيان بيرون از اين كاخ
چرا زان آشيان بيگانه گشتى * چو دونان مرغ اين ويرانه گشتى
بيفشان بال و پر زاميزش خاك * بپر تا كنگره ايوان افلاك
ببين در قصر ازرق طيلسانان * رداى نور بر عالم فشانان
همه دور جهان روزى گرفته * به مقصد راه فيروزى گرفته
خليلآسا در ملك يقين زن * نداى لا احبّ الآفلين زن
مثل دوم [ انسانى كه دل به دنيا بسته و فريب خورده ]
( براى دنيا و اهل دنيا كه فريب آن را خوردهاند و دل به آن بستهاند ) .
« بلوهر » گفت كه : يك شهرى بود كه عادت مردم آن شهر آن بود كه مرد غريبى را كه از احوال ايشان اطلاع نداشت پيدا مىكردند ، و بر خود يك سال پادشاه و فرمانفرما مىكردند ، و آن مرد چون بر احوال ايشان مطّلع نبود گمان مىبرد كه هميشه پادشاه ايشان خواهد بود ، چون يك سال مىگذشت او را از شهر خود عريان و دستخالى و بىچيز بدر مىكردند و به بلا و مشقّتى مبتلا مىشد كه هرگز به خاطرش خطور نكرده بود ، و پادشاهى در آن مدّت موجب و بال و اندوه و مصيبت او مىگرديد و مصداق اين شعر مىگشت :
اى كرده شراب حبّ دنيا مستت * هشيار نشين كه چرخ سازد پستت
مغرور جهان مشو كه چون مثل حنا * بيش از دو سه روزى نبود در دستت
پس در يك سال اهل آن شهر مرد غريبى را بر خود امير و پادشاه كردند . آن مرد به فراستى كه داشت ، ديد كه در ميان ايشان بيگانه و غريب است ؛ به اين سبب با ايشان انس نگرفت و طلب كرد مردى را كه از مردم شهر خودش بود و از احوال آن شهر باخبر بود ، در باب معاملهء خود با اهل آن شهر با او مصلحت كرد .