تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
چو او بر كاروان عقل ره زد * به دست خويشتن بر وى گره زد
نيابد زلف او يك لحظه آرام * گهى بام آورد گاهى كند شام
ز روى و زلف خود صد روز و شب كرد * بسى بازيچه‌هاى بو العجب كرد
گل آدم در آن دم شد مخمّر * كه دادش بوى آن زلف معطّر
دل ما دارد از زلفش نشانى * كه خود ساكن نمىگردد زمانى
ازو هر لحظه كار از سر گرفتم * ز جان خويشتن دل برگرفتم
از آن گردد دل از زلفش مشوّش * كه از رويش دل دارد بر آتش

اشارت به رخ و خط

رخ اينجا مظهر حسن خدايىست * مراد از خط جناب كبريايىست
رخش خطى كشيد اندر نكويى * كه از ما نيست بيرون خوبرويى
خط آمد سبزه زار عالم جان * از آن كردند نامش آب حيوان
ز تاريكى زلفش روز و شب كن * ز خطش چشمه حيوان طلب كن