به شوخى جان دمد در آب و در خاك * به دم دادن زند آتش بر افلاك
ازو هر غمزه دام و دانهيى شد * وزو هر گوشهاى ميخانهيى شد
ز غمزه مىدهد هستى به غارت * به بوسه مىكند بازش عمارت
ز چشمش خون ما در جوش دايم * ز لعلش جان ما مدهوش دايم
به غمزه چشم او دل مىربايد * به عشوه لعل او جان مىفزايد
چو از چشم و لبش خواهى كنارى * مر اين گويد كه نه آن گويد آرى
ز غمزه عالمى را كار سازد * به بوسه هر زمان جان مىنوازد
از او يك غمزه و جان دادن از ما * وزو يك بوسه و استادن از ما
ز لمح بالبصر شد حشر عالم * ز نفخ الروح پيدا گشت آدم
چو از چشم و لبش انديشه كردند * جهانى مىپرستى پيشه كردند
نيايد در دو چشمش جمله هستى * در او چون آيد آخر خواب و مستى
وجود ما همه مستى است يا خواب * چه نسبت خاك را با ربّ ارباب ؟