دو عالم را همه بر هم زنى تو * ندانم تا چه مستىها كنى تو
« سقا هم ربهم » چبود بينديش * « طهورا » چيست صافى گشتن از خويش
زهى شربت زهى لذت زهى ذوق * زهى حيرت زهى دولت زهى شوق
خوشا آن دم كه ما بىخويش باشيم * غنى مطلق و درويش باشيم
نه دين نه عقل نه تقوى نه ادراك * فتاده مست و حيران بر سر خاك
بهشت و حور و خلد آنجا چه سنجد * كه بيگانه در آن خلوت نگنجد
چو رويت ديدم و خوردم از آن مى * ندانم تا چه خواهد شد پس از وى
پى هر مستئى باشد خمارى * در اين انديشه دل خون گشت بارى
سؤال 14 [ قديم و محدث از هم چون جدا شد ؟ كه اين عالم شد آن ديگر خدا شد ؟ ]
قديم و محدث از هم چون جدا شد ؟ * كه اين عالم شد آن ديگر خدا شد ؟
جواب
قديم و محدث از هم خود جدا نيست * كه از هستى است باقى دايماً نيست ؟