از آن آموخت انسان پيشهها را * وز آن تركيب كرد انديشهها را
همه افعال و اقوال مدّخر * هويدا گردد اندر روز محشر
چو عريان گردى از پيراهن تن * شود عيب و هنر يكباره روشن
تنت باشد و ليكن بىكدورت * كه بنمايد ازو چون آب صورت
همه پيدا شود آنجا ضماير * فرو خوان آيت « تبلى السراير »
دگر باره به وفق عالم خاص * شود اخلاق تو اجسام و اشخاص
چنان كز قوت عنصر در اينجا * مواليد سهگانه گشت پيدا
همه اخلاق تو در عالم جان * گهى انوار گردد گاه نيران
تعين مرتفع گردد ز هستى * نماند در نظر بالا و پستى
نماند مرگت اندر « دار حيوان » * به يك رنگى برآيد قالب و جان
بود پا و سر و چشم تو چون دل * شود صافى ز ظلمت صورت گل
كند از نور حق بر خود تجلّى * ببينى بىجهت حق را تعالى