تويى در دور هستى جزو اسفل * تويى با نقطه وحدت مقابل
تعيّنهاى عالم بر تو طارىست * از آن گويى چو شيطان همچو من كيست
زمام تن بدست جان نهادند * همه تكليف بر من زان نهادند
ندانى كاين ره آتشپرستىست * همه اين آفت و شومى ز هستىست
كدامين اختياراى مرد عاقل * كسى را كو بود با لذّات باطل ؟
چو بود تست يكسر همچو نابود * نگويى كاختيارت از كجا بود ؟
كسى كورا وجود از خود نباشد * به ذات خويش نيك و بد نباشد
كه را ديدى تو اندر جمله عالم * كه يك دم شادمانى يافت بىغم
كه را شد حاصل آخر جمله اميّد * كه ماند اندر كمالى تا به جاويد
مراتب باقى و اهل مراتب * به زيرا مرحق و اللّه غالب
اثر از حق شناس اندر همه جاى * ز حد خويشتن بيرون منه پاى
ز حال خويشتن پرس اين قدر چيست ؟ * وز آنجا باز دان اهل قدر كيست ؟