كسى كو با خدا چون و چرا گفت * چو مشرك حضرتش را ناسزا گفت
ورا زيبد كه پرسد از چه و چون * نباشد اعتراض از بنده موزون
خداوندى همه در كبريايىست * نه علت لايق فعل خدايىست
سزاوار خدايى لطف و قهر است * و ليكن بندگى در جبر و فقر است
كرامت آدمى را اضطرار است * نه آن كو را نصيبى ز اختيار است
نبوده هيچ چيزش هرگز از خود * پس آنگه پرسدش از نيك و از بد
ندارد اختيار و گشته مأمور * زهى مسكين كه شد مختار مجبور
نه ظلم است اينكه عين علم و عدل است * نه قهر است اينكه محض لطف و فضل است
به حكمت زان سبب تكليف كردند * كه از ذات خودت تعريف كردند
چو از تكليف حق عاجز شوى تو * به يك بار از ميان بيرون روى تو
به كليت رهايى يا بى از خويش * غنى گردى به حق اى مرد درويش
برو جان پدر تن در قضا ده * به تقديرات يزدانى رضا ده