اگر يك ذره را برگيرى از جاى * خلل يابد همه عالم سراپاى
همه سرگشته و يك جزو از ايشان * برون ننهاده پاى از حد امكان
تعيّن هر يكى را كرده محبوس * به جزويت ز كلّى گشته مأيوس
تو گويى دايماً در سير و حبسند * كه پيوسته ميان خلع و لبسند
همه در جنبش و دايم در آرام * نه آغاز يكى پيدا نه انجام
همه از ذات خود پيوسته آگاه * وز آنجا راه برده تا به درگاه
به زير پرده هر ذرّه پنهان * جمال جانفزاى روى جانان
قاعده
تو از عالم همين لفظى شنيدى * بيا برگوى كز عالم چه ديدى ؟
چه دانستى ز صورت يا ز معنى * چه باشد آخرت چونست دنيى ؟
بگو سيمرغ و كوه قاف چبود ؟ * بهشت و دوزخ و اعراف چبود ؟
كدام است آن جهان كان نيست پيدا * كه يك روزش بود يكسال اينجا