چو محبوسان به يك منزل نشسته * به دست عجز پاى خويش بسته
نشستى چون زنان در كوى ادبار * نمىدارى ز جهل خويشتن عار
دليران جهان آغشته در خون * تو سر پوشيده ننهى پاى بيرون
چه كردى فهم ازين « دين العجايز ؟ » * كه بر خود جهل مىدارى تو جايز ؟
زنان چون ناقصان عقل و دينند * چرا مردان ره ايشان گزينند ؟
اگر مردى به روى آى و سفر كن * هر آنچ آيد به پيشت زان گذر كن
مياسا روز شب اندر مراحل * مشو موقوف همراه و رواحل
خليلآسا برو حق را طلب كن * شبى را روز و روزى را به شب كن
ستاره با مه و خورشيد اكبر * بود حس و خيال و عقل انور
بگردان زين همه اى راهرو روى * هميشه « لا احب الافلين » گوى
و يا چون موسى عمران درين راه * برو تا بشنوى « انى انا الله »
ترا تا پيش ، كوه هست فانيست * جواب لفظ « ارنى » « لن ترا نيست »