سياهى گر بدانى نور ذات است * به تاريكى درون آب حيات است
سيه جز قابض نور بصر نيست * نظر بگذار كاين جاى نظر نيست
چه نسبت خاك را با عالم پاك ؟ * كه ادراك است عجز از درك ادراك
سيهرويى ز ممكن در دو عالم * جدا هرگز نشد و اللّه اعلم
سواد الوجه فى الدّارين درويش * سواد اعظم آمد بىكم و بيش
چه مىگويم كه هست اين نكته باريك * شب روشن ميان روز تاريك
درين مشهد كه انوار تجلّى است * سخن دارم ولى ناگفتن اولى است
تمثيل
اگر خواهى كه بينى چشمه خور * ترا حاجت فتد با جرم ديگر
چو چشم سر ندارد طاقت و تاب * توان خورشيد تابان ديد در آب
از و چون روشنى كمتر نمايد * در ادراك تو حالى مىفزايد
عدم آيينه هستى است مطلق * كزو پيداست عكس تابش حق